ماتم مرگ را به دور افکنیم و باورمند باشیم که اصالت با زندگی است و بشر آن را بیش از پیش خواهد آراست، و آوند آن را از زلال بهروزی خواهد آموخت. احسان طبری

کتاب خانه

آثار احسان طبری

· سطح امروزین فلسفه

· قصه ی شغال شاه

· جستار هایی از تاریخ

· در باره سمیوتیک

· پنجابه

· منتخب مقالات

· در باره منطق عمل

· سفر جادو

· گزیده مقالات

· با پچپچه های پاییز

· هورستیک

· درباره سیبرنتیک

· جامعه شناسی

· تاریخ یک بیداری

· گئومات

· شکنجه و امید

· دهه نخستین

· فرهاد چهارم

· داستان و داستان نگاری

· چهره یک انسان انقلابی

· از میان ریگها و الماسها

· درس های پیکار

· سیر تـکوین ماده و شعور

· رانده ستم و چهره خانه

·نیروی سوم پایگاه اجتماعی امپریالیسم

· راهی از بیرون به دیار شب

· زایش و تکامل تئوری انقلابی

· مارکسیسم لنینیسم به زبان ساده (الفبای مبارزه)

· آموزش فلسفه علمی (بنیاد آموزش انقلابی)

· تئوری سیستمها و اصول دیالکتیک

· فروپاشی نظام سنتی و زایش سرمایه داری

· مسائلی از فرهنگ و هنر و زبان

· بــرخــی انـدیـشــه ها درباره دیالکتیک

· سیـسـتم و بــرخـورد سیستمی

· جامـعـه ایـران در دوران رضا شاه

· برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران

سخنرانی ها

· دیالک تیک

· بابی سندز

· ناکجا آباد

· کافکا







مستند تولید مثل حیوانات مستند تولید مثل حیوانات
مستندی بی نظیر در مورد نحوه تولید مثل و انتخاب همسر حیوانات
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی-گلایدر و رادیو کنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مقالات سیاسی : لیبرالیسم، دمکراتیسم و پیوند آن با موضع‌گیرى ضدامپریالیستى




تارنگاشت عدالت

 

احسان طبرى

برخى مسایل حاد انقلاب ایران (مجموعه مقالات)

جلد ۲، تیرماه ۱۳۵۸

 

ما در گذشته چند بار توضیح دادیم که از دیدگاه جامعه‌شناسی علمی، دو مفهوم لیبرالیسم (یا ‏آزادی‌گرایی) و دمکراتیسم (یا مردم‌گرایی) با یکدیگر فرق دارند و هرکدام از آن‌ها بیانگر مشی سیاسی ‏طبقات و قشرهای اجتماعی معینی است و لذا رابطهٔ آن‌ها از جهت موضع‌گیری ضدامپریالیستی یکسان ‏نیست. یعنی دمکراتیسم حتماً ضدامپریالیستی است، ولی لیبرالیسم ضرور نکرده است که با موضع‌گیری ‏ملی و ضدامپریالیستی همراه باشد.

 

بحث‌های گوناگون نشان می‌دهد که در اینجا گرهی است که در اذهان بسیاری گشوده نشده و هنوز به ‏سبک متداول در جامعه‌شناسی بورژوایی، آزادی را، که تنها بخشی از دمکراسی، به معنای دمکراسی به ‏طور اعم می‌گیرند و آن را نیز شرط ضرور و ناگزیر برای مبارزهٔ ضدامپریالیستی می‌دانند، لذا به این نتیجه ‏می‌رسند: «نمی‌توان با امپریالیسم مبارزهٔ مؤثر کرد، تا زمانی که آزادی نیست.» از این حکم ناچار این نتیجه ‏حاصل می‌شود: «چون وجود آزادی شرط ضرور مبارزهٔ کامیابانه با امپریالیسم است، لذا این مبارزه برای ‏آزادی است که مسألهٔ مقدم است و نه مبارزه با امپریالیسم» و نیز این نتیجه: «طرفداران آزادی بر طرفداران ‏هرگونه محدودیتی در آزادی به طور قطعی ترجیح دارند، صرف‌نظر از منشأ و موضع طبقاتی این دو گروه و ‏موضع آن‌ها در مبارزه بر ضد امپریالیسم.»

 

اهمیت این احتجاجات، که ما آن را برای تسهیل به شکل ساده و کوتاه بحث، فرمولبندی کرده ایم، در عمل ‏سیاسی فوق‌العاده جدی است.

 

اگر این احتجاجات درست باشد، پس لازم می‌آید که شما به عنوان مبارز ترقی‌خواه با یک دولت ‏ضدامپریالیستی که آزادی‌های سیاسی را مراعات نمی‌کند، یا چنانکه باید مراعات نمی‌کند، بیش‌تر مخالف ‏باشید تا یک دولت هوادار امپریالیسم، که آزادی‌ها را در چارچوب سیستم پارلمانی بورژوایی، ولو تا حدودی، ‏مراعات می‌کند. در چارچوب چنین احتجاجاتی، مثلاً کارامانلیسِ یونان از بومدینِ الجزایر مثبت‌تر از آب در ‏می‌آید! یا حتا مناخیم بگین در اسرائیل (که حزب کمونیستِ کاملاً مخالف خود را تحمل می‌کند) بر معمر ‏قذافی در لیبی ترجیح می‌یابد! معلوم می‌شود که به ناچار در این احتجاجات چیزی نادرست است. باید دید ‏این نکتۀ نادرست، که موجب اعوجاج در احتجاج و انحراف در قضاوت می‌شود، در کجاست؟

 

نکتهٔ نادرست در قبول مفهوم «دمکراسی» به شیوهٔ بورژوایی آن، به معنای «آزادی‌های سیاسی» و پُربها ‏دادن روشنفکرمآبانه به این مفهوم است، و حال آنکه در «جامعه‌شناسی انقلابی»، بین آزادی‌گرایی یا ‏‏«لیبرالیسم»، که محتوای «دمکراسی» را تا سطح آزادی‌های سیاسی متداول در برخی کشورهای دارای ‏سیستم پارلمانی سرمایه‌داری تنزل می‌دهد، و مردم‌گرایی یا «دمکراتیسم»، که اصل حاکمیت خلق را در ‏مرکز توجه قرار می‌دهد، تفاوت کیفی است.

 

لیبرالیسم کاری به این‌که خلق، در لحظهٔ تاریخی معین، کدام یک از طبقات و اقشار جامعه را در برمی‌گیرد ‏و لذا حاکمیت خلق به چه معناست، ندارد. از نظر لیبرال‌ها، خلق و ملت به یک معنی است. ولی از نظر ‏جامعه‌شناسی علمی و انقلابی، خلق آن بخشی از ملت است که از طبقات و قشرهای حاکمهٔ مرتجع و ‏محافظه‌کار و ممتاز جوامع سرمایه‌داری جداست و منافعش با این طبقات و قشرها وارد تصادم می‌شود. به ‏طور مشخص، در کشور ما کارگران، دهقانان، پیشه‌وران، روشنفکرانی که خدمتگزار خلق هستند و نیز ‏بورژوازی کوچک و متوسط ضدامپریالیستی (یا ملی)، خلق است و الیگارشی ارتجاعی و ممتاز، یعنی ‏سرمایه‌داران و زمینداران بزرگ وابسته و تکنوکرات‌های لشکری و کشوری در خدمت آن‌ها (که در ایران ‏خاندان پهلوی سلسله جنبانشان بود) «ضدخلق است» و حال آن‌که آن‌ها هم در مفهوم عام «ملت ایران»، ‏یعنی «همه کسانی که تابعیت قانونی دولت ایران را دارا هستند» وارد می‌شوند.

 

شاخص دمکراتیسم چیست؟ چنانکه در فوق نیز یاد کردیم، دمکراتیسم مسألهٔ این‌که حاکمیت در دست ‏کیست و علیه کیست را در مرکز توجه قرار می‌دهد و خواستار حاکمیت خلقی است و این را مهم‌ترین ‏وثیقهٔ دمکراسی می‌داند.

 

این دمکراسی، که ما آن را دمکراسی انقلابی نیز می‌توانیم بنامیم (در مقابل «دمکراسی بورژوایی»)، ‏دارای محتوای طبقاتی معینی است و به ویژه ایدئولوژی سیاسی قشرهای متوسط جامعه است، که بخش ‏مهمی از خلق را تشکیل می‌دهد. بدون شک این دمکراسی انقلابی که از جهت خلقی بودن و ملی (یا ‏ضدامپریالیست) بودن از لیبرالیسم بورژوازی مترقی‌تر است، خود دارای یک طیف متنوع درونی است. در آن ‏می‌توان جناح‌های راست، میانه‌رو و چپ را تشخیص داد. درست به این علت، از بابت پیگیری، در نبرد علیه ‏امپریالیسم و از جهت پیگیری در استقرار دمکراسی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، همگونی بین ‏قشرهای متوسط نیست. جناح چپ دمکراسی انقلابی، در همه این عرصه‌ها پیگیرتر است و جناح راست ‏به ویژه تمایلی دارد که آزادی‌های دمکراتیک را پامال کند و خلقیت را محدود سازد و تنها به مواضع ملی ‏بسنده نماید.

 

طبیعی است که موضع‌گیری طبقهٔ کارگر نسبت به دمکراتیسم انقلابی، از موضع‌گیری وی نسبت به ‏لیبرالیسم بورژوایی مثبت‌تر است. به همین ترتیب موضع‌گیری این طبقه نسبت به جناح چپ دمکراسی ‏انقلابی مثبت‌تر از جناح میانه‌رو، و نسبت به جناح میانه‌رو، مثبت‌تر از جناح راست است. همهٔ‌این‌ها اموری ‏طبیعی و منطقی است.

 

وجود این طیف سه‌گانه، راست، میانه‌رو و چپ در درون آن قشرهای جامعه، که دمکراسی انقلابی ‏ایدئولوژی سیاسی آن‌هاست، نبرد درونی دمکرات‌های انقلابی، نبردی گاه بی‌امان را موجب می‌شود. واژهٔ ‏انقلابی در مورد این دمکرات‌ها برای آن به کار برده می‌شود که آن‌ها در انقلاب ملی و رهایی‌بخش ‏‏(ضدامپریالیستی) ذیمدخل و سهیم هستند و در بسیاری از کشورها نقش درجه اول ایفا کرده اند.‏

اما انقلابیون اصیل، وقتی در مسألهٔ «آزادی‌های سیاسی»، بین لیبرال‌ها و دمکرات‌های انقلابی تناقضی ‏پیدا شود، چه باید بکنند؟ آن‌ها باید بگویند: «ما بدون شک به وجود آزادی‌های سیاسی، فوق‌العاده اهمیت ‏می‌دهیم و تأمین جامع آن‌ها را می‌طلبیم و با اسالیب تحمیلی و انحصارطلبانه حکومت صریحاً و جداً ‏مخالفیم، ولی بین حاکمیت لیبرال‌ها از سویی و حاکمیت دمکرات‌های انقلابی، ولو قشرهای ‏محافظه‌کارش، از سوی دیگر، ما علی‌رغم ناپیگیری‌ها یا تمایلات نادرستی که ممکن است نسبت به ‏آزادی‌های سیاسی در میان گروه اخیر وجود داشته باشد یا در آینده پیدا شود، دمکرات‌های انقلابی را، به ‏علت موضع آن‌ها در برابر امپریالیسم بر لیبرال‌ها ترجیح می‌دهیم، ولو این دمکرات‌ها از جهت مشی ‏عمومی خود، حتا نمایندۀ برخی قشرهای عقب‌مانده‌تر و راست‌گراتر خلق باشند. روشن است که این ‏ترجیح به شرط آنست که آن‌ها در خورد عنوان دمکرات‌های انقلابی باقی بمانند، یعنی به مواضع ‏ضدامپریالیستی و خلقی خود وفادار باشند.

 

چرا؟ زیرا دمکراسی انقلابی، با همهٔ معایبی که می‌تواند در زمینهٔ مراعات پیگیر آزادی‌های سیاسی داشته ‏باشد (که البته این ابداً از ضروریات خود «دمکراتیسم» نیست، بلکه ناشی از روش سیاسی برخی ‏قشرهای راست‌گرا یا عقب‌مانده در داخل این دمکراسی است)، زمینهٔ تاریخی و عینی تکامل جامعه را بهتر ‏فراهم می‌کند و موضع‌گیری ضدامپریالیستی مطمئن‌تر و پیگیرتری به جود می‌آورد تا لیبرالیسم. در انقلاب ‏ملی و رهایی‌بخش (ضدامپریالیستی، مسأله «مبارزه علیه امپریالیسم» محور مقدم است، اولویت دارد، ‏اساسی است، که نباید فراموش کرد.

 

به علاوه، در روند انقلابی جهان امروز، مسألهٔ مبارزه با امپریالیسم مسألهٔ مرکزی است، لذا در این زمینه ‏هیچ‌گونه تزلزلی نمی‌توان داشت. دمکراتیسم، طبق سرشت خود (چنانکه گفتیم، ولو آن‌که به طور عمده ‏دمکراتیسم بماند)، مجبور است ضدامپریالیستی باشد. ولی لیبرالیسم، که ایدئولوژی سیاسی بورژوازی ‏لیبرال است، در شرایط کنونی جهان مسلماً ضدامپریالیست نیست و فوقش، اگر بخواهد، همکاری با ‏امپریالیسم را جانشین چاکری از امپریالیسم و قبول تحمیلات آن، می‌سازد.

 

ممکن است گفته شود: آیا مشی سیاسی قشرهای متوسط تنها دمکراتیسم است؟ آیا این قشرها ‏نمی‌توانند به سوی فاشیسم بروند؟

 

فاشیسم از جهت علمی یعنی چه؟ فاشیسم دیکتاتوری تروریستی مرتجع‌ترین و شووینیست‌ترین و ‏جهانخوارترین عناصر سرمایهٔ مالی است. وقتی بورژوازی بزرگ نتواند با اسلوب‌های عادی لیبرالی حکومت ‏کند، آنگاه به فاشیسم متوسل می‌شود. البته امپریالیسم، در عصر ما، شیوه‌های فاشیستی اعمال ‏حاکمیت را به مثابه «اسلوب ادارهٔ کشور»، به رژیم‌های دست‌نشاندهٔ خود می‌آموزد و به کشورهای آنان ‏‏«صادر می‌کند» (مانند نمونهٔ شیلی پینوشه و ایران دوران پهلوی). لذا فاشیسم متعلق به قشرهای ‏تشکیل دهندهٔ خلق نیست، ولی در درون این قشرها، شیوه‌های انحصارگرایی و تحمیلی ادارهٔ کشور ‏می‌تواند پدید شود و به آزادی‌های سیاسی زیان برساند. ولی تا زمانی که حاکمیت این قشرها، منافع ‏عمومی خلق را نقض نمی‌کند، به ویژه در برابر سرمایهٔ جهانی (امپریالیسم) می‌ایستد و از استقلال ‏سیاسی و اقتصادی کشور دفاع می‌کند، چنانکه گفتیم، ما نمی‌توانیم و حق نداریم لیبرالیسم را بر آن ‏ترجیح دهیم. این درست است که دمکراتیسم انقلابی، در صورت پایمال کردن پیگیر آزادی‌های دمکراتیک، ‏به تدریج خود را به مسخ و استحالهٔ کیفی محکوم می‌کند و در نتیجه به مبارزهٔ ضدامپریالیستی لطمه ‏می‌زند و راه را برای ضدانقلاب باز می‌کند. ولی مسأله به زمان نیاز دارد و تا مدتی می‌تواند به طور عمده ‏کیفیت اولیهٔ انقلابی خود را حفظ کند، و حزب انقلابی حق ندارد با روش بی‌محابا و ناسنجیدهٔ خود، آن را ‏‏«هول دهد» و به سوی راست براند.

 

حزب ما اهمیت آزادی‌های سیاسی را برای پیشرفت مبارزهٔ خود و دیگر سازمان‌های مترقی و انقلابی، ‏برای تسهیل مبارزهٔ ضدامپریالیستی، بسیار خوب و با گوشت و پوست خود درک می‌کند و در این زمینه به ‏هیچ توصیه و تأکیدی نیاز ندارد. در زمینهٔ ضرورت دفاع از آزادی‌های دمکراتیک، برای احزاب کارگری، ‏توصیه‌های مکرر کلاسیک‌های مارکسیسم- لنینیسم وجود دارد. ولی حزب اهمیت درجه اول نبرد علیه ‏امپریالیسم، نبرد اقتصادی و سیاسی و نظامی علیه امپریالیسم و بر رأس آن‌ها امپریالیسم جهانخوار آمریکا ‏را نیز بسیار خوب می‌فهمد و در این گستره به خود اجازه نمی‌دهد دچار سهل‌انگاری و غفلت شود. لذا ‏دمکرات‌های انقلابی را (تأکید می‌کنیم، تا زمانی که آن‌ها واقعاً دمکرات‌های انقلابی هستند و به سود خلق ‏و حاکمیت مردم گام‌هایی بر می‌دارند و با امپریالیسم مبارزه می‌کنند) بی‌تزلزل بر لیبرال‌ها ترجیح می‌دهد. ‏لیبرال‌ها نه تنها در مقابل امپریالیسم نمی‌ایستند، بلکه حقوق دمکراتیک مردم را نیز در پرده می‌گذارند و ‏فقط مسألهٔ آزادی‌های سیاسی را برجسته می‌کنند.

 

تمام حکمت موضع‌گیری حزب ما به سود انقلاب ایران و رهبری آن، در دوره‌هایی که تاکنون گذرانده و ‏می‌گذراند، از همین جا سرچشمه می‌گیرد. مردم ایران وقتی بین مشی شاپور بختیار و همکارانش (که بعد ‏از او جدا شدند و در جبههٔ خلق باقی ماندند) و مشی امام خمینی، مشی اخیر را انتخاب کردند، در واقع ‏همین روش را داشته اند و الهام‌بخش حزب نیز در تعیین مشی سیاسی خود همین روش قاطع اکثریت ‏مردم است.

 

اگر این مطلب برای کسی حل نشود، مطلب زیادی دربارهٔ درستی یا نادرستی مشی حزب حل نشده ‏است و همه چیز به «مانور» و «تاکتیک» (به معنای نیرنگ) حمل خواهد شد.

 

تمام جان کلام در درک درست تفاوت بین لیبرالیسم و دمکراتیسم و طیف درونی و محتوای اجتماعی این ‏دمکراتیسم و پیوند آن‌ها با مبارزهٔ ضدامپریالیستی است، در درک تفاوت بین «آزادی‌های دمکراتیک» و ‏‏«حقوق دمکراتیک»، در درک تفاوت بین «بورژوازی لیبرال» و «دمکرات‌های انقلابی» عصر ماست. اگر این ‏مقولات و مفاهیم با هم مخلوط شود، سردرگمی ایجاد خواهد شد، و پایهٔ بسیاری از سردرگمی‌ها در جدا ‏نکردن مفاهیم نزدیک و خویشاوند است، که گاه با هم تفاوت‌های جدی دارند. مطالب بغرنج اجتماعی را ‏عاطفی نمی‌توان درک کرد. آن‌ها را باید تعقلی و به کمک مفاهیم علمی فهمید، والا اشتباه ناگزیر است.

 

برای تکمیل این بحث، این مطلب را نیز می‌توان افزود که، جامعه‌شناسی معاصر بورژوایی، مقوله‌ای به نام ‏پوپولیسم (که آن را می‌توان به عامه‌گرایی ترجمه کرد) وارد ساخته و همهٔ رژیم‌هایی که می‌توانند توده‌های ‏مردم (عامه) را به دنبال خود بکشند، صرف‌نظر از منشأ و سرشت طبقاتی آن‌ها، از این نظرگاه، عامه‌گرا و ‏یا پوپولیست نامیده می‌شوند. از لحاظ این مفهوم قلابی و اشتباه‌انگیز، گاندی و مائو و هیتلر در کنار هم ‏قرار می‌گیرند، زیرا آن‌ها توانسته اند عامه را به‌دنبال خود بکشند. این مفهوم ابهام‌آفرین مانند مفاهیم ‏دیگری که جامعه‌شناسی بورژوایی ایجاد می‌کند، نمی‌تواند ما را به نتیجه‌ای برساند. پیدایش عنصر ‏عوام‌گرایی و عوام‌فریبی در همهٔ جنبش‌های بزرگ خلقی (مانند جنبش خلقی چین و هند) و حتا در برخی ‏هیجانات شوونیستی ماهیتاً ضدخلقی (مانند هیتلریسم)، که انعکاس طرز تفکر و عمل قشرهای ‏عقب‌مانده است، دیده می‌شود، ولی نمی‌توان این عناصر را مطلق کرد و زمینه و پشتوانهٔ طبقاتی جنبش ‏را ندید.

 

در همین مقطع باید از نقش «لومپن»ها صحبت کرد (این واژه آلمانی است و باید با کسر «پ» خوانده ‏شود. لومپ، یعنی ژنده، لومپن پرولتاریا، یعنی پرولتاریای ژنده‌پوش، نامی که به قشرهای بی‌طبقه و وازده ‏مانند دزدان، ولگردان، قاچاقچیان، فواحش، گدایان و غیره داده شده است). کسانی مفهوم «عقب‌ماندگی ‏فرهنگی» را با مفهوم «لومپن پرولتاریا» مخلوط می‌کنند. در جامعهٔ ما ممکن است قشرهایی ابداً لومپن ‏پرولتاریا نباشند، ولی دچار «عقب‌ماندگی فرهنگی» یا «عامی‌گری سیاسی و اجتماعی» باشند و ‏عوام‌فریبان رنگارنگ بتوانند آن‌ها را به دنبال خود بکشانند. قشرهای عقب‌مانده و زحمتکشان و پیشه‌وران از ‏این جهت به «لومپن» بدل نمی‌شوند و وجود چنین پدیده‌هایی در جنبش بزرگ انقلابی کشوری مانند ایران، ‏آن جنبش را به «پوپولیسم» و «لومپن‌گرایی» مبدل نمی‌کند. وجود این پدیده‌ها تنها حاکی از آنست که در ‏این کشورهای «عقب‌مانده» و «عقب نگه داشته شده»، هنوز خودآگاهی سیاسی و طبقاتی، سطح ‏فرهنگ عمومی، نیروی قضاوت در مسایل، نازل است. و طبیعی است که هر جا گروهی چشم‌بسته و ‏ناآگاه باشند، ناچار عناصر فریبکاری پیدا می‌شوند و آن‌ها را بی‌راهه می‌برند. آیا ما حق داریم تمام جنبش ‏انقلابی و مردمی ایران را به عوام‌گرایی (پوپولیسم) و اوباش‌گرایی (لومپنیسم) متهم کنیم؟ ابداً و اصلاً، این ‏جنبشی است خلقی، که در آن، مانند هر جنبش دیگر، عوام‌فریبی‌ها و نادانی‌ها هم می‌تواند نقش داشته ‏باشد.

 

لنین استراتژی و تاکتیک احزاب انقلابی کارگری را برای همهٔ ادوار و همهٔ مناطق در روند انقلاب‌های ‏ضدامپریالیستی روشن ساخته و ما آن را می‌توانیم در نکات زیرین خلاصه کنیم:‏

۱- میهن‌دوستی راستین، یعنی دفاع از منافع خلق‌های میلیونی میهن، در برابر غارت امپریالیستی و هیأت ‏حاکمهٔ وابسته بدان و تلفیق این اصل با اصل دوستی و همبستگی با سایر خلق‌ها که علیه امپریالیسم ‏مبارزه می‌کنند (جهان‌گرایی پرولتری)؛

۲- حفظ و دفاع از استقلال سیاسی و سازمانی حزب طبقهٔ کارگر؛

۳- فعالیت در آنجا که توده‌ها هستند و تربیت توده‌های مردم براساس تجربهٔ سیاسی خودشان؛

۴- مبارزهٔ پیگیر برای جلب قشرهای وسیع مردم از میان طبقات غیرپرولتاری به اتحاد و مبارزه در راه ایجاد ‏جبههٔ واحدی از نیروهای ضدامپریالیستی، که ترکیب آن را خصلت دوران، یعنی روند انقلابی کشور تعیین ‏می‌کند؛

۵- شرکت فعال در نبردهای انقلابی دمکراتیک و ضدامپریالیستی و برکنار نماندن از این مبارزات (تحت این ‏بهانه که پرولتاری نیست)؛

۶- محاسبهٔ سطح واقعی آگاهی توده‌ها، محاسبهٔ ویژگی‌های شرایط محلی، برخورد معقول به احساسات ‏و عقاید مذهبی و ملی، احتراز اکید از اقدامات پیش از موقع و تدارک نشده، که می‌تواند به امحاء عبث ‏توده‌های زحمتکش و ترمز کردن روند انقلاب منجر شود.

 

جا دارد که به این توصیه‌های بسیار بسیار مهم توجه درجه اول معطوف گردد.

 

این بحث را با نقل قولی از لنین خاتمه می‌دهیم:‏

‏«اشتباه عمده‌ای که می‌توانند انقلابیون مرتکب شوند، آنست که به واپس بنگرند. به انقلابات گذشته، و ‏حال آن‌که زندگی این همه عناصر نوین به وجود می‌آورد.» (کلیات آثار به فرانسه، ج ۴۳، ص. ۱۴۵)



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز یکشنبه 24 آبان ماه سال 1388 ساعت 01:26 AM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [6]






مقاله های علمی، ادبی و تاریخی : تکامل ادب فارسی در دوران پس از اسلام




برخی مسایل مربوط به

تکامل ادب فارسی در دوران پس از اسلام

 درباره ی تاثیرات زبان عربی در پیدایش زبان دری و شعر عروضی فارسی

و اشکال و انواع سبک های ادبی

 

 این مطلب  برهمه روشن است که ادبیات فارسی در دوران پس از اسلام، از جهات قوی و برجسته ی فرهنگ ایرانی است. در طی پنجاه سال اخیر ـ اگر در زمینه ی علوم و معارف دیگر کار جدی و نظرگیری انجام نگرفته باشدـ در این رشته کار زیادی صورت گرفته است. خاور شناسان اروپائی از لحاظ اسلوب تحقیق در این گسترده بررسی‌های ادبی و تاریخی، برای روشنفکران ایرانی نقش راهنما داشتند. آن روشنفکران ایرانی که از مدارس قدیمه ما بیرون آمده و از تعلم صمدیه و صرف سیر آغاز کرده و تا مغنی و مطول رسیده و زبان عربی کلاسیک را می‌دانسته و به علوم ادبی علاقه داشته‌اند، با آموختن اسلوب اروپایی ِ تحقیق، خیلی زود توانستند به کارشناسان معتبری مبدل شوند و گاه از معلمان باختری که غالبن کمیت آنان در فارسی و عربی می‌لنگید، در گذرند و نمونه ‌های  باارزشی از تحقیق و تحلیل عرضه کنند.

طی این نیم سده کسانی مانند علی اکبر دهخدا صاحب لغت نامه، محمد قزوینی (پسر عبدالوهاب قزوینی یکی از نویسندگان نامه دانشوران) که خود نقش موثری در تربیت جمع کثیری از کارشناسان جوان تر ایفاء کرد، ملک الشعرای بهار که در کنار استادی در شعر فارسی از نوادر ادیبان و محققان این عصر است، حسین پرنیا نویسنده ی تاریخ ایران باستان، پورداود نخستین متخصص ایرانی متون اوستا، فروزانفر (بدیع الزمان بشرویه‌ای) و فاضل تونی و جلال الدین همائی که هر سه در علوم قدیمه و معارف اسلامی دست قوی داشتند و آثار تحقیقی گرانب هایی پدید آوردند، عبدالعظیم قریب و مجتبی مینوی و سعید نفیسی و سید احمد کسروی و احمد بهمنیار (دهقان) و رشید یاسمی و پروین گنابادی و نصرالله فلسفی و عباس اقبال و محیط طباطبایی و سپس نسل جوان تری از قبیل صادق هدایت و ذبیح الله صفا و دکتر محمد معین، و دکتر خانلری و فره وشی و باستانی پاریزی و محمد جعفر محجوب و عبدالحسین زرین کوب و محمد علی اسلامی ندوشن و شفیعی کدکنی و ده ها تن دیگر که برای احتراز از اطاله ی  سخن نام نمی‌بریم و حال آن که در میان آنان پژوهندگانی در حد ارزش نامبردگان کم نیستند و ما تنها به دادن نمونه‌هایی چند اکتفا کردیم و سکوت ما درباره ی دیگران به معنای نشناختن قدر کارهای ارزشمند آنان نیست.

ذکر این نام‌ها صرفن از جهت کار تحقیقی ادبی این آقایان است والا در میان آنان از دیدگاه سیاسی افرادی بودند که یا با استبداد خاندان پهلوی کنار آمدند و یا حتا به عمله جور بدل شدند. این نام‌ها نشان می‌دهد که در رشته ایران‌شناسی و بررسی زبان و ادب فارسی، در واقع در پنجاه سال اخیر افراد برجسته و کارشناسی پدید شدند که هر یک صاحب ده‌ها تالیف و صدها مقاله ی تحقیقی معتبر هستند و بسیار بجاست که گزینه‌هایی از این مقالات تحقیقی که دارای ارزش علمی سپری نیست، چاپ شود، چون آن که این کار در حق برخی مانند بهار و کسروی و قزوینی و گنابادی و افراد دیگر انجام گرفته است و تا این حد ابدن کافی نیست. علم ناچار است بدون ملاحظات سیاسی کار کند (البته هرگاه وقت این کار برسد) زیرا متاسفانه به جز افراد بسیار معدود، اکثریت مطلق این ادیبان چون آن که یاد کردیم درعرصه ی سیاست روش سازگاری با قدرت را در پیش گرفتند. و حتی برخی از آنان گاه خود را به مدیح و چاپلوسی و دولت خواهی و آستان بوسی نیز آلودند- مانند دکتر صورتگر و رضا زاده شفیق و سید حسین نصر و شجاع الدین شفا و احسان یار شاطر- ، و گاه در دستگاه گذشته نقش موثری داشتند - مانند فروغی و علی اصغر حکمت و تقی زاده - و از این راه به فضیلت علمی خود گزندی جبران ناپذیر وارد ساختند. ما داوری را به تاریخ وا می‌گذاریم و به هر جهت معتقدیم، همان طور که در مورد گذشتگان، مجرد از مواضع سیاسی و اجتماعی آنان، از آثار شان استفاده می‌کنیم، و تعصب و تنگ‌نظری را در عرصه ی تحقیقات با ارزش علمی رخنه  نمی‌دهیم، ما که در مورد آثار کارشناسان خارجی همین روش را داریم، در مورد آثار کارشناسان ایرانی نیز منطقن باید از همین روش پیروی نمائیم. عرب می‌گوید: العلم یعلو و ولایعلی.

برای رسیدن به مرحله ی تعمق و تحقیق در ادب فارسی زمینه‌های اولیه‌ای ضروری است که دامنه ی آن به تدریج بسط یافته است. تردیدی نیست که مقدم بر همه ی ضرورت‌ها، ضرورت آشنایی کامل با عربی کلاسیک است که بخش عمده ی آثار مربوط به معارف اسلامی بدین زبان از جانب ایرانیان و اعراب نوشته شده و آن ادیبانی که در این عرصه اطلاع کافی ندارند، قادر به استفاده از آثار مورخان و ادیبان عرب یا ایرانی عربی نویس (و مانند مثلن ابن مقفع و ابن جریر طبری و ابن خلدون و ابن خلکان و مسعودی و ابن اثیر و یاقوت حموی و بیهقی و ابن قفطی و مقریزی و جاحظ و ابوحیان و بسیاری دیگر که آثارشان از منابع مهم فرهنگ ماست) نمی‌شوند. در کنار آشنائی با زبان عربی، آشنائی با اوستائی و پهلوی نیز ضرورت انکارناپذیر یافته است و البته تسلط بر یکی دوتا از زبان‌های مهم اروپایی نیز شرط ناگزیر استفاده ی مستقیم از پژوهش‌های خاورشناسان است و بدون آن کوته‌بینی و کم‌بینی پدیدار می‌شود.

ادبیات رشته‌ای از هنر، و چون آن که فلاسفه و هنرشناسان سراسر تاریخ در این نکته متفق القول هستند، به علت نیروی بیانگری لفظی و معنوی بسیار قوی و قدرت انتقال اندیشه و عاطفه و نقش فرهنگ‌ساز و روان‌پروری که دارد، در میان انواع هنرها (مانند هنر تصویری و تزیینی، هنر صحنه‌ای، هنر پلاستیک، هنر موسیقی) ـ مهم ترین آن ها محسوب می‌شود. نگارنده ی این سطور تمایل فراوانی داشت که در کنار کوشش ناچیزی که برای دادن یک چشم انداز از سیر جهان‌بینی‌ها و جنبش‌ها در تاریخ ایران انجام داده، به همین اقدام نیز درباره ی ادب فارسی دست زند. البته در گذشته کسانی در زمینه ی سیر تکوین ادب فارسی و مشخصات این سیر اندیشیده‌اند، و به ویژه می‌توان از ملک الشعرای بهار نام برد که از ایام انتشار مجله ی دانشکده تا اواخر عمر در این باب افکار جالبی عرضه داشته است. به علاوه کتاب‌های متعدد و بی‌اغراق هزارها مقاله ی جالب درباره ی تاریخ ادبیات فارسی و درباره ی تاریخ زبان فارسی به وسیله ی کارشناسان خارجی و ایرانی نوشته شده و الحق باید گفت  که ابهامات و تاریکی‌ها و مشکلات بسیاری برطرف گردیده است،  ولی هنوز از دیدگاه جامعه‌شناسی و هنر‌شناسی علمی سخنان گفتنی کم نیست و چون آن  نیست که "بر و بام دانش همه رفته‌اند".

وظیفه ی یک مقاله ی محدود نمی‌تواند احاطه ی مسایل وسیع و بغرنجی مانند دوره بندی تاریخ ادبی ایران، اشکال مختلف ادبی شعر و نثر فارسی،انواع مختلف ادبی و سبک‌های گوناگون نثر و نظم و بیان ارزش و مقام تاریخی ادبیات ایران باشد و به همین جهت، هدف ما در این مختصر تنها پرداختن به برخی نکات است. در گذشته نیز همین مؤلف در مقالات دیگری راجع به ادب و شعر و نثر فارسی، مطالب دیگری را گفته که همه ی آن ها می‌تواند نمایانگر اندیشه‌ها و استنتاجات او باشد و به تدریج به کار روشن سازی قوانین عمومی تکامل روند ادبی از دیدگاه خاص وی کمک کند.

دو معضل مهم و نسبتن تاریک که کماکان درباره ی سرچشمه‌ها و زمینه‌های روند ادبی کشور ما هنوز باقی است یکی چه گونگی پیدایش زبان دری است و دیگر چه گونگی پیدایش شعر عروضی فارسی پس از اسلام، زیرا ناگهان می‌بینیم که از اوان صفاریان شعر و نثر فارسی دری با حد معینی از پختگی دستوری و لغوی و قدرت معینی از بیان هنری و منطقی وارد صحنه می‌شودـ به قول رومیان قدیم مانند الهه ی خرد "آتنا" که تمام و کمال از پیشانی پدرش رب الارباب "ژوپیتر" به بیرون جستن کرد! عده ی زیادی از کارشناسان ادبی در اطراف توضیح این دو پدیده سخن گفته‌اند. اینجانب با فیض‌گیری از این احتجاجات، می‌کوشم تا استنباط خود را بیان دارم:

 

١- درباره ی زبان دری

مدت‌هاست که همگان متوجه شده‌اند که این زبانی نیست که پیش از اسلام وجود خارجی نداشته و تنها پس از اسلام پدید شده باشد. اما این که آیا  به این زبان در دوران ساسانی گفتگو می‌شده و یا نه، و اگر می‌شده در کجا، و حد نفوذ زبان پهلوی از جهت نوشتار و گفتار چه بوده، مطلب سرا پا حل شده ای نیست. به نظر می‌رسد که زبان ایرانی در کشور ما در آستانه ی فتوح عرب به سه گروه مهم دری و پهلوی (فهلوی) و طبری قابل تقسیم بود. اگر دری را زبان خاور ایران و فهلوی را زبان مرکز و باختر و جنوب و طبری را زبان شمال ایران بشمریم، آنگاه منظره چون این است که از عهد اشکانیان در ایران به پهلوی می‌نوشته‌اند و به دری سخن می‌گفته‌اند و زبان طبری که بعد از عرب خواست جانشین پهلوی شود، درقبال اعتلای  سلسله‌های شرقی (صفاری، سامانی، غزنوی) که حامل زبان دری بوده‌اند، عقب نشست.

در این نبرد، زبان دری آمادگی بیش تری از طبری داشت و از جهت ساختار صرف و نحوی کامل‌تر و فصیح‌تر بود. زبان پهلوی شاید به علت دیوانی و آتشکده‌ای بودنش، دشواری خطش و ناهمواری تلفظش به نوبه ی خود نتوانست رقیب دری شود و مردمی که در باختر ایران برخاسته بودند، با آن انس چندانی نداشتند. زبان دری بر خلاف پهلوی علمی ـ که به مصطلحات دینی، فلسفی و علمی زمان خود مجهز بود وقتی به عنوان زبان رسمی به صحنه آمد، به طور خود به خودی مصطلحات را بخشی از پهلوی و بخشی از عربی فرض کرد و چون رسم «هزوارش» و وام‌گیری از واژه‌های آرامی در پهلوی نیز سنت داشت، برای ایرانی مسلمان این کار، در شرایط تسلط دویست ساله اعراب بر ایران امری گاه ناگزیر و گاه طبیعی بود. طی این دویست سال، از درآمیزی عربی (شاید در حدود ۲۰ درصد) با فارسی ِ متداول در خاور ایران (که اتفاقن از مراکز عمده ی قبایل کوچیده ی عرب نیز بود) فارسی دری ساخته شد که با فارسی دری عهد ساسانی بدون تردید تفاوت‌های لغوی، تلفظی و شاید صرف و نحوی داشت و حدود این تفاوت روشن نیست. قاعدتن  باید فرض کرد که فارسی دری عهد ساسانی "پهلوی‌مآب" تر بوده و سپس از آن دورتر شده است. زبان طبری هم که می‌خواست به صحنه بیاید، به شهادت اشعاری که مثلن از مسته مرد (دیوار دز یا دیوار وز) و شاعران دیگری باقی است، خیلی راحت بسیاری از واژه‌های عربی را به وام گرفته و وقتی به سرنوشت ترکی و اردو و پشتو نظر افکنیم، می‌بینیم چیزی از این درآمیزی‌ها عادی‌تر نیست. ایرانیان آن قریب ۲۰درصد واژه‌ای را که از عربی بر حسب نیاز گرفتند، چون آن که تحقیقات متعدد نشان داده، آن ها را "پارسیده‌اند"، یعنی خواه از جهت تلفظ، خواه از جهت مورد استعمال، خواه از جهت تابع ساختن به قواعد دستوری فارسی و غیره،  فارسی‌مآب و "مفرس" کرده‌اند.

اما اینکه آیا پهلوی در عصر ساسانی زبان گفت و گو هم بوده یا نه، برخی از کارشناسان برآنند که در دربار تیسفون و دیوان‌های آن که به پهلوی می‌نوشتند قاعدتن نمی‌توانستند بدین زبان (که مسلمن در آتشکده‌ها و بین موبدان نیز بدان سخن می‌گفته‌اند) سخن نگویند. عقل سلیم حکم می‌کند که این نکته را بپذیریم. منتها پهلوی گفتار تا چه حد با پهلوی نوشتار (که صیقل خوردگی فونتیک آن کم است) نزدیک بوده، مطلبی نیست که بتوان درباره ی آن روشن گفت. سندی که به خط عبری ولی به زبان پهلوی در سال های اخیر کشف شده و در کتاب تاریخ زبان فارسی اثر دکتر خانلری از آن سخن به میان آمده است، امکان و جود تفاوت‌هایی را نشان می‌دهد. البته پهلوی علمی با لهجات موسو م به «فهلوی» مرکز، غرب و جنوب ایران تفاوت جدی دارد. زیرا پهلوی زبان علمی و ادبی و نضج یافته ی این لهجه‌های فهلوی به شمار است. گویا هنوز کار زبان‌شناسی فراوانی باید انجام گیرد تا تبلور زبان ادبی ـ علمی پهلوی از دوران اشکانیان روشن گردد. وسایل تحقیقی (هوریستیک) مدرن امروزی باید به کمک بشتابد تا گره‌های زیادی باز شود. اما چه می‌توان کرد که هر نسلی شتاب دارد تا منظره‌ای برای خویش بسازد و این "منظره" تا این جا از نظر نگارنده ی این بررسی چون این می‌شود:

 

١- ١- در دوران اشکانی و ساسانی یک زبان پهلوی علمی وجود داشت که زبان آتشکده‌ها و دیوان‌های مختلف دربار تیسفون و اسناد رسمی و احیانن گفت وگو بوده است. زبان پهلوی پس از اسلام از صحنه خارج می‌شود و لهجات خلقی آن به نام فهلوی در بخشی از ایران باقی است.

۲- ١- زبان دری، زبان بخش خاوری ایران است که پس از پهلوی حتی در دوران ساسانی دارای تداول و کاربرد است. ولی جنبه کتبی ندارد و تنها پس از اسلام جانشین پهلوی می‌شود و با درآمیزی با عربی به زبان علمی و ادبی بدل می‌گردد و فارسی امروزی ما و کابلی و تاجیکی فرزندان آن هستند.

٣- ١ - تلاش زبان‌های طبری و کردی برای گرفتن جای پهلوی تلاش کوتاه مدتی بود که به ناکامی انجامید.

 

۲- اینک به مطلب معمایی دیگر، یعنی ظهور ناگهانی شعر عروضی فارسی بپردازیم. شادروان بهار معتقد است که شعر عروضی فارسی پیاده کردن "عروض" عربی بر اوزان هجایی ایرانی است که در "چکامه" و "چامه" و "ترانه" زمان ساسانی متداول بوده است. یعنی ایرانیان آن بحور و ازاحیفی یا زحافاتی را که با اوزان هجایی خودشان شباهت داشت گرفته‌اند و شعر را در قالب افاعیل، گنجانده و سرکشی های شعر هجایی را از آن حذف کرده‌اند. درباره ی شعر ساسانی و بقایای آن در اوزان شعر خلقی و عامیانه ی ایرانی، بهار مسلمن از کسانی است که بیش از هر پژوهنده ی دیگر اندیشیده و کشف و استدلال او به نظر اینجانب دارای اساسمندی علمی است. خود عروض را هم شادروان بهار اقتباس از ضرب و ایقاع موسیقی ایرانی می‌شمرد که به وسیله ی اعراب (خلیل بن احمد) تنظیم شده ولی سپس به ایران آمده و اوزان چکامه و چامه و ترانه فارسی را متحول کرده و بدان نظم و نسق امروزی را بخشیده است. بهار به دنبال مارگلیوث خاورشناس معتقد است که عرب بطور عمده دارای شعر و موسیقی نبوده و پیدایش این دو پدیده در میان آنان مربوط به ایران است و لفظ "شاعر" (که در قرآن نیز از آن یاد شده) در نزد عرب تنها به معنای ساحر و عزایم خوان بوده است. عقل سلیم این دعاوی را غلوآمیز و باور ناکردنی می‌داند. در این که پس از دیری به نام شعرای جاهلیت و مخضرمین اشعاری سروده و یا اشعار خام آنان را (که از طریق روایات شفاهی شنیده‌اند) به هنگام نوشتن نظمی داده‌اند، می‌توان حدسیاتی زد. همین پدیده را ما در زمینه ی جعل خبر و روایت و حدیث نیز می‌بینیم. ولی انکار شعر و موسیقی در نزد عرب قبل از اسلام، خلاف تکامل فرهنگی عادی همه ی خلق‌هاست. تردید درباره ی اصالت اشعار جاهلیت و از آن جمله "معلقات سبع" حتا از قدیمی‌ترین ایام اموی و عباسی مرسوم بوده است. لذا مطلب را باید چون این انگاشت که شعر و موسیقی عرب هر دو وجود داشته ولی به همان ترتیب که از خلوص و اصالت اوستا و حتا بخش گات‌ها نمی‌توان سخن گفت، اشعار "امروءالقیس" و "زهیر" و "نابغه ذبیانی" و "امیه بن ابی الصلت" را هم نمی‌توان دست نخورده و اصیل دانست و این حکم درباره شعرای مخضرم (که در دوران جاهلیت و اسلام هر دو می‌زیسته‌اند) مانند "حسان" و "خنسا" و "حطیئه" و دیگران نیز صادق است. استدلالات شادروان بهار از نوع جوش‌هایی است که گاهی غرور ملی نام گرفته و به هر حال ربطی به علم ندارد.

فرضیه ی به تر و منطقی‌تر آنست که خلیل بن احمد (و بعدها اخفش نحوی) بر روی سنن شعر عربی، که تا زمان آنان به پختگی و تنوع رسیده بود، و شاید هم با استفاده ی نظری از افکار هندیان درباره ی وزن شعر، علم عروض را به وجود آورده باشند. نام "علم" و مصطلحات علم به کلی عاری از واژه‌های ترجمه شده از سریانی یا هندی و یا پهلوی و بطور خالص عربی است و این خود قرینه ی دیگری  است بر اصالت عربی علم. بخش دوم نظر بهار که این عروض در ایران بر اوزان هجایی بومی انطباق داده شد و بحور و زحافاتی پدید آورد که در عربی متداول نیست، البته درست است و برای اثبات آن دلایل عدیده موجود است. (از همین نظر، یافت‌های جالب دکتر خانلری درباره ی ایجاد یک متریک دقیق‌تر از عروض برای اوزان فارسی به جای ارکان و دوایر عروضی کلاسیک نیز به نظر این جانب درست است) .

از ترکیب تکامل زبانی (زبان دری) و تکامل شعری (عروضی) در اوایل قرن سوم، نوع تازه و  بی‌سابقه ی شعر فارسی پدید می‌آید که با سرودهای خسروانی یا "چکامه"ها و اشعار داستانی یا "چامه"ها و اشعار غنائی و عشقی یا "ترانه"ها (که سه شکل اساسی شعر هجایی در دوران ساسانی به عقیده شادروان بهار بوده است) فرق داشت و این ترکیب در قرع و انبیق ایران دوران خلفای راشدین و عصر اموی و اوایل عباسی به تدریج انجام می‌گیرد و در اشعار نخستین شاعران ایرانی مانند مثلن محمد بن وصیف سیستانی و حنظله بادغیسی و فیروز مشرقی و ابوسلیک گرگانی "به ناگاه" تجلی می‌کند. وجود برخی اغلاط وزنی و ضعف‌های لفظی در اشعار این شعرا نشانه ی نارسایی و ناپختگی این روند است که بعدها تکمیل می‌شود و در اشعار رودکی و دیرتر فرخی سیستانی و عنصری به اوج کمال و پختگی خود می‌رسد و جا افتاده می‌شود و کسانی مانند شمس قیس رازی بعدها قواعد آن را در افق علوم عروض و قافیه منسجم می‌کنند و برای آن پایه‌های متقن پدید می‌آورند.

شاید بتوان دو پدیده معمایی "پیدایش زبان فارسی دری بعد از اسلام" و "پیدایش شعر عروضی فارسی پس از اسلام" را به نحوی که گفته شد حل کرد، یا حل شده انگاشت. روشن است که ما، به علت وفاداری اکید به علم و اسلوب علمی، کاملن به نسبیت این قضاوت‌ها معتقدیم و حتا بر آن نیستیم که جمع بست ما نوعی ترازبندی قطعی برای یافته‌های علم تا امروز است. آن چه مسلم است، طرح این نوع مباحث برای انگیختن به تحقیق و تفکر بیش تر می‌تواند سودمند باشد و طبیعی است که در میان فرضیات مختلف باید چندان جمع و تفریق صورت گیرد تا مساله به شکل نهایی حل شود در همین گستره باید گفت که توسل به وسایل تحقیق عینی تاریخی به مراتب از انتزاعات تجریدی گران بها‌تر است و نباید تنها با عصای خود راه رفت که به قول مولوی خطر شکاندن قندیل‌های حقیقت درمیان است.

« ما که کورانه عصاها می‌زنیم / لاجرم قندیل‌ها را بشکنیم»

بعدها به برکت یکسانی جهان‌بینی (دین، کلام و عرفان) و درآمیزی مدنی و زبانی، بین عربی و فارسی قوی‌ترین رابطه برقرار می‌شود. با این حال ادب فارسی و ادب عربی، علی‌رغم داشتن وجوه اشتراک، هر یک استقلال و رنگ و بوی خاص خود را حفظ می‌کنند.

در ادبیات فارسی، اعم از نثر و نظم، تنوع فراوانی پدید می‌آید. شعر از جهت ترتیب ابیات و قوافی در تناسب با مضمون، اشکال مختلفی را در بحور عروضی گوناگون به وجود می‌آورد. اشکال عمده شعر کلاسیک ما عبارت است از:

قصیده، تشبیت و نسیب، مسمط (تسمیط)، غزل، مستزاد، فرد، رباعی، دوبیتی، مثنوی و قطعه. این اشکال هر یک، چون آن که گفتیم، به مضامین معینی خدمت می‌کنند. مثلن قصیده بیش تر به مدیحه، غزل به مضامین غنایی و عرفانی و مثنوی به مطالب وصفی و روایی. اگر چه این توازی شکل و مضمون امری اکید نیست و غزل مدیحه‌آمیز و قصیده غنایی نیز وجود دارد، ولی این التزام شکل  و مضمون بطور عمده صحیح است. این خود مبحث ادبی قابل تحقیقی است که التزام شکل و مضمون و رابطه ی بحور و مضامین در شعر فارسی به چه نحو است.

از جهت سبک در شعر کلاسیک فارسی، سبک‌های خراسانی، عراقی، هندی (که در دوران صفوی در ایران و هند متداول بوده) سبک بازگشت (در دوران زندیه تا قاجاریه) و سبک جدید (در دوران مشروطیت به بعد) را از هم جدا می‌کنند. شادروان بهار برآنست که تفاوت سبک‌های خراسانی و عراقی تفاوت زمانی است نه مکانی. یعنی سبک عراقی دیرتر از سبک خراسانی پدید شده، والا شاعران عراقی، که به سبک خراسانی شعر سروده‌اند و یا برعکس، بوده‌اند.

این مطلب به خودی خود درست است. ولی تردیدی نیست که بین سبک خراسانی و تکامل اولیه صرف و نحو و لغت فارسی دری در خراسان و سبک عراقی و تکامل بعدی فارسی دری در بخش عمده ی ایران نیز ارتباط است. یعنی دو سبک هم زائیده دو زمان است و هم زائیده دو زبان، مثلن زبان شاخص عمده ی این سبک همان جست و جوی "مضمون بکر" و "نازک خیالی"  و "ارسال مثل در هر بیت" است که آن را گاه بغرنج و نامطلوب و زمانی غریب و دلنشین ساخته است. یعنی در مورد سبک هندی ممیزات زمانی و ادبی دخیل است نه زبانی. سبک بازگشت که از اواخر صفویه و به ویژه در دوران افشار و زند و قاجار متداول می‌شود. بازگشت به سبک‌های خراسانی و عراقی است (شاید بیش تر خراسانی)، البته همراه با بازتاب مشخصات مدنی و زبانی عصر. همین سبک پس از مشروطیت با قبول یک رنگ شدید اجتماعی و ملی، فصل نوی را در تاریخ سبک‌ها به وجود می‌آورد که می‌توان آن را سبک جدید نامید (یعنی ما بین مثلن صبا و ایرج میرزا از جهت سبک سخن نمی‌توان علامت تساوی گذاشت).

حال این سئوال مطرح می‌شود: چه ارتباطی مابین سبک‌های ما و سبک‌های متداول در ادبیات اروپا وجود دارد؟ به نظر این جانب جستجوی "کلاسیزم"، "رمانتیسم"، "ناتورالیسم"، "سوررئالیسم"، بدان معنی که در ادبیات اروپا تجلی کرده، در ادبیات کلاسیک ما جست و جوی بیراهی است. البته قوانین عام روند ادبی به طور کلی بر روند ادبی زبان فارسی نیز صادق است. مثلن در ادب فارسی نیز می‌توان از رئالیسم و آنتی‌رئالیسم (و سوررئالیسم) سخن گفت. ولی کاربرد مفاهیم یاد شده که از تاریخ کشور ما برخاسته، درباره ادبیات معاصر ایران گره گشاتر است.

تنها طی سده ی اخیر روابط ادبی فارسی و زبان‌های اروپائی زیاد شده و شیوه ی فکر و بیان امروزی به ما زمینه می‌دهد که از اشتراک سبک‌ها به معنای جهانی آن سخن گوییم. پس با آن که اصطلاحات سبک خراسانی، عراقی، هندی و غیره دارای حجم مضمونی و برد علمی زیادی نیست و بیش تر صوری و متوجه ی شیوه بیان است، با این حال نمی‌توان آن ها را به دور انداخت. این مطلب دیگری است که ما بحث‌های عمیق‌تری را درباره ی اشکال و سبک‌ها در تحقیقات ادبی وارد سازیم، ولی نباید به  ویژگی هایی که در تاریخ ما به وجود آمده، و نام خود را یافته، بی‌توجه باشیم و آن اصطلاحات را متروک گذاریم والا سر درگمی پدید خواهد شد.

اما نثر کلاسیک فارسی ما از جهت سبک به "مرسل (ساده نویسی)" و "مصنوع (با مراعات صنایع لفظی و معنوی بدیعی)" تقسیم می‌شود. این برخورد نیز صوری است. و اما از جهت اشکال نثر، با "حکایت" و "مقامه"، "ترسل" (اخوانیات و رسایل دیوانی)، "وصف" و "داستان" و "اندرز" و "تاریخ نگاری" متون دینی و عرفانی و علمی و فلسفی و "هزلیات" سر و کار داریم. نثر فارسی قرون وسطایی ما (مانند همه جا) کم تر از شعر جلوه گاه هنر ادبی قرار گرفته است و در آن تنوع و تکامل بیانی محدودتری راه یافته است. تحقیق درباره ی نثر فارسی هنوز به حد کافی رسا نیست و باید ثغور آن را معین کرد و روشن ساخت که تاچه حد مثلن کتب تاریخی را می‌توان وارد ارثیه ی ادبی کرد، اما از لحاظ انواع (ژانرها) در ادبیات فارسی (به ویژه شعر) با انواع وصفی (یا روایی)، غنایی، حماسی، رثاء، هزل، موعظه، تحقیق، مدیحه سرو کار داریم. "طنز و کنایه" غالبن به صورت هزل (اهاجی) در آمده. نوع "غنائی"، در اشکال غزل‌ها و رباعیات و دوبیتی‌های عشقی و عرفانی و تشبیب‌های آغاز قصاید و مثنوی‌ها و مسمط‌های توصیفی جای گرفته است. "موعظه" به شکل قصاید و مثنوی‌ها و قطعه‌ها و "تحقیق" (اگر آن را به معنای اشعاری بگیریم که نظر خاصی را تبلیغ می‌کند) به صورت قصاید و مثنویات درآمده است. اما شکل اساسی "مدایح" قصیده است و "هزل" به اشکال بسیار مختلف و "حماسه" و "وصف" به طور عمده به صورت مثنوی وجود دارد. این تلازم اشکال با انواع نیز به طور نسبی گفته شده و در حوزه ی واقعیت جریان از این درهم‌تر و آشفته‌تر و مطلب درخور بررسی همه جانبه است.

با توجه به تنوع سبک‌ها، اشکال و انواع ادبی، ما می‌توانیم در گنجینه ی  ادبیات خود راهیابی کنیم. ولی این البته کافی نیست. دوره بندی تاریخی ادبیات و ارزیابی انفرادی هنرمندان و ادبیات کار لازم دیگری است که باید انجام گیرد.

به نظر اینجانب دوره بندی متداول تاریخ ایران که در کتب متداول تاریخ مرسوم شده منافاتی با قبول دوره بندی‌های جامعه شناسانه (نظام دودمانی، نظام بردگی، نظام زمین سالاری، نظام سرمایه‌داری) یا تاریخ شناسانه (عصر باستانی، سده‌های میانه، قرون جدید، تاریخ معاصر) ندارد و جانشین آن ها نیست، بلکه جست و جوی مرزبندی‌های طبیعی در درون تاریخ کشور ماست و خوبست بماند و مراعات شود، نه آن که تحول سلسله‌های سلطنتی و هجوم‌ها و انقلاب‌ها ملاک و پایه تقسیم باشد و روحیه ضد سلطنتی ما نپذیرد که ازعصر ساسانی یا صفوی سخن گوئیم و یا آن که  تاریخ را به پیش و پس از هجوم اسکندر مقدونی یا حمله مغولان تقسیم کنیم.

اما درباره ی ارزیابی انفرادی ادیبان (شاعران و نویسندگان) و شخصیت و آثار آنان کار بسیاری انجام گرفته است که هنوز ناقص است. از شگفتی‌ها این که در تاریخ نگاری عرب، ولو در مواردی که ذکر جزییات سودمند درباره ی  زندگی نامه‌های مشاهیر امری متداول است و شما می‌توانید مثلن طبری یا ابوالعلاء و جاحظ یا ابوحیان توحیدی را به عنوان "انسان" در تمام ابعادش بشناسید ولی در نتیجه ی سرسری گویی و مجمل نگاری و افسانه بافی و لفاظی‌های صد تا یک غاز متداول درکشور ما، هنوز از زندگی سعدی و حافظ هم (که تقریبن با دانته و پترارک و بوکاچیو قریب العصر بودند) سر گذشت به هم پیوسته و موثق و تفصیلی نمی‌دانیم. و حال آن که این برای ما بسیار مهم است. بدون آن، روان شاعر، رخدادهای حیات او، شان نزول آثارش، نیمرخ اجتماعی او در عصر خودش و غیره روشن نمی‌شود و از همه ی ادیبان، مشتی نام‌ها باقی می‌ماند که زندگیشان به هم شبیه است یعنی در سالی زاده‌اند و در سالی مرده‌اند (که صحت هر دوی آن ها مشکوک است!) و کنیه و نامی هم داشته‌اند (که حتا در مورد سعدی معلوم نیست مشرف الدین است یا مصلح الدین) و مداح امیران و شاهانی بوده‌اند و احیانن مزارشان در فلان جاست. پژمان بختیاری در دیوان حافظ نمونه‌ای آورده است که نشان می‌دهد هیچ نکته ی مهمی در زندگی نامه این مهم ترین شاعر غنایی ما مسلم و روشن نیست، ولی او این مطلب را سهل و بی‌اهمیت شمرده و حال آن که چون این نیست. تجربه نشان داده که می‌توان با بررسی دقیق آثار هنرمندان مورد نظر، همراه با بررسی تاریخ عصر و آثار معاصران آنان و امثال آن، "زندگی نامه" ی هنرمندان را ترتیب داد. برخی از این زندگی نامه‌ها واقعن شگرف و لرزاننده است و می‌توان به آثار هنرمند، روحی دیگر بدمد. زندگی نامه‌ها را باید چون آن که در کتاب کاروان حله آمده است بدون چم و خم تحقیقاتی و اشارات و حواشی نوشت، به طوری که خصلت توصیفی و داستانی داشته باشد. تنها باید بسط و تفصیل به مراتب بیش از چهارچوب کتاب نام برده باشد.

در کنار تدارک زندگی نامه ی هنرمندان ادیب ما، تنظیم گزینه‌های آثار آنان برای استفاده ی عموم مردم، همراه با شروح لغوی، تاریخی، فکری و نقطه گذاری و تنظیم به شیوه ی امروزی از جهت عرضه داشت مطالب، ضرور است. این کار از طرف جمعی از محققان معاصر شده و می‌شود، ولی کامل نیست. این گزینه‌ها، غیر از متون انتقادی است که علمن موظف است ادیب مورد نظر را در "کل آثارش" با "اصالت و دقت تمام" معرفی کند. این گزینه‌ها چون آن که گفتیم برای خواندن عمومی است و از جهت چاپ و خط و تصاویر و حواشی باید آثار ادبی ما را  که غالبن کهنه شده و کسل کننده و دشوار فهم است، به ذهن و درک و ذوق معاصران نزدیک سازد. ملاک گزیدن در درجه اول شهرت اشعار و آثار است که طی زمان انجام گرفته و فقط در درجه دوم ضرورت‌های معین (و از آن جمله ذوق خود تدوین گر) می‌تواند ملاک قرار گیرد. حذف قطعات مشهور بر اساس ذوق شخصی نارواست زیرا آزمون نشان داده است که هیچ شهرتی بدون پایه نیست. از جهت مضمون گزینه‌ها باید به اعتلای غرور منطقی و احساس میهنی و مردم دوستی و جوش انقلابی و عواطف عالیه ی دیگر یاری رساند.

نکته ی مهم دیگر در مورد شناخت روند ادبی کشور ما، روابط و تاثیر متقابل آن با فرهنگ کشورهای دیگر است. فرهنگ ادبی ما به ویژه و در درجه اول با فرهنگ عرب و هند و در درجه ی دوم ترک روابط داشته و البته ادبیات "معاصر" ما پیوند فراوانی با ادبیات جهانی به ویژه اروپائی پیدا کرده است. در این پیوند، خصوصن با عرب‌ها، تاثیر متقابل انجام گرفته است. آیات قرآنی و احادیث و ماثورات و ادبیات حماسی و غنایی عرب. مطالب مربوط به تاریخ انبیاء و مصطلاحات دینی و کلامی و مشایی و اشراقی در ادبیات ما اثرات بسیار گسترده دارد و بدون شناخت آن ها، شناخت ادب ما دشوار است. روابط ایران و هند نیز در ادوار مختلف (ساسانی، غزنوی، دوران مغولان، افشاریه و بعد) وسیع بوده و داد و ستد های فکری و ذوقی شدیدی انجام گرفته است. در این زمینه بررسی‌هایی شده که هنوز نارساست. و اما تاثیر اروپا بر نسل معاصر ما روشن است. طرح مسایل در این نوشته ی کوتاه شاید بتواند محققان دانشمند ما را از رکودی که ممکن است حوادث ایام ایجاد کند بیرون آورد و به ادامه ی تلاش سودمند وادارد.


از: نوشته های فلسفی و اجتماعی، جلد دوم



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز شنبه 21 شهریور ماه سال 1388 ساعت 11:18 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [3]






فلسفه : درباره منطق عمل





چگونه می‌توان به عمل اجتماعی مبنای علمی بخشید؟

به همه رزمندگان جوان کشور که با عمل حماسی انقلابی خود آینده میهن بزرگ ما را می‌سازند.


 
یادآوری

این رساله کوتاه از خواننده خود توقع دارد که بدان برخورد جدی شود. بافت تاریخ انسانی از عمل است و عمل انقلابی یا دگرساز که مجرای تأثیر اندیشه و اراده انسان در این دگرسازی است، خود دارای قانونمندی است و این رساله مدعی است که می‌خواهد این قانونمندی را بشکافد. در شرایط کنونی تاریخ میهن ما مطلب، مطلب لازمی است و نویسنده امیدوار است که رساله بتواند در حد خود به رزمندگان جوان ما سود برساند تا پایه علمی و عقلانی عمل مترقی خود را بالاتر برند.

ط. آذر ۱۳۶۰- تهران


 
درآمد

تلاش ایثارگرانه یک فرد یا سازمان انقلابی، پیش از انقلاب و پس از آن، عبارت است از عمل کارا، مؤثر و دارای مبنای علمی و اخلاقی، در سمت نوسازی و بهسازی نظام اجتماعی به سود مردم زحمتکش و ستمدیده.

در این راه کوهی از مشکلات باید از سر راه برداشته شود و انبوهی از وظایف بسیار بغرنج باید حل گردد. اگر بخواهیم آن را مدعی «مهندسی اجتماعی» بنامیم (چنان‌که نزد جامعه‌شناسان غرب مرسوم است) این یک تعمیرکاری کمابیش سطحی نیست، بلکه باید آن را مهندسی بنیادی دانست، که هدف آن برپا داشتن خانه‌ای نو و زیبا و فراخ و آسوده برای زیست تمام جامعه و ویران ساختن خانه تنگ و محقر و کهنه گذشته است.

این تلاش ایثارگرانه در راه نوسازی اجتماعی عمل انقلابی نام دارد. عمل انقلابی دارای منطقی است که اگر به درستی مراعات نشود، به خطا می‌رود و به شکست می‌انجامد. عمل انقلابی اگر کورکورانه باشد، قواعد درست و قوانین رشد اجتماعی را مراعات نکند، نه تنها خود به هدف نمی‌رسد، بلکه به جامعه نیز زیان می‌رساند. ما این واقعیت را در روش‌های ماجراجویانه یا ارتجاعی مشاهده کرده ایم و می‌کنیم. چنین طرز عملی می‌تواند بر اثر تصادفات مساعد به موفقیت هم برسد ولی در تاریخ دوام نمی‌آورد.

در شرایط کنونی انقلاب ضدسلطنتی و ضدامپریالیستی و مردمی در کشور ما گام به پیش برمی‌دارد، هدف انقلابیون، با هر بینشی که باشند، باید در سمت ژرف‌تر کردن و به پیش راندن امر انقلاب و نوسازی جامعه به سود زحمتکشان یدی و فکری شهر و روستا معطوف گردد تا انقلاب به پیروزی نهایی و به تثبیت دست یابد.

لذا پیش از دست زدن به عمل انقلابی ما ناگزیر با مرحله آگاهی و بررسی تئوریک روبه‌رو هستیم. یعنی باید بینش انقلابی داشته باشیم و چارچوب تاریخی- اجتماعی عمل خود را بشناسیم. لذا بحث ما در این رساله به دو بخش تقسیم می‌شود: بررسی مرحله تئوریک و بررسی مرحله پراتیک عمل اجتماعی. در دو فصل آینده این بررسی را به کوتاهی انجام می‌دهیم.

مرحله تئوریک

مرحله تئوریک (یا نظری) را می‌توان به نکات زیرین تقسیم کرد:

۱- نکته اول به درستی روشن ساختن چارچوب تاریخی و اجتماعی فعالیت انقلابی بر اساس تئوری علمی است. ما باید جامعه را به طور کلی بشناسیم و بدانیم که خود ما در چه جامعه‌ای زندگی می‌کنیم.

 
پس از آن‌که دانستیم که جامعه ما اکنون یک مرحله بسیار دشوار گذار انقلابی از یک جامعه سرمایه‌داری وابسته با بفایای نیمه فئودالی و پدرشاهی را به سوی یک نظام خلقی طی می‌کند، باید بدانیم هدف دور (استراتژیک) و نزدیک (تاکتیکی) ما چیست. باید بدانیم که از این دو هدف چه وظایف مشخصی در عرصه اقتصاد، سیاست، ساختار اجتماعی و فرهنگ ناشی می‌شود. ضرور است بدانیم که برای نیل به مقاصد عادلانه اجتماعی، چه مشکلاتی در سر راه ماست و خصلت این مشکلات از جهت پیچیدگی چگونه است و ویژگی‌های انقلاب بزرگ کشور ما چیست؟

۲- نکته دوم متمرکز کردن کل توجه ما به وظایف نزدیک و مبرم است که حل آن‌ها در برابر ما ایستاده است. طبیعی است که افراد «پراگماتیک» به بخش اول اهمیتی نمی‌دهند و تنها به این بخش می‌پردازند. عیب کار آنست که اگر ما زمینه تاریخی- اجتماعی و دورنمایی جامعه و جنبش را ندانیم، درک ما از وظایف عاجل و مبرم هم می‌تواند تنگ‌نظرانه و هم می‌تواند خطا باشد. در اینجا نیز باید به درستی بدانیم امکانات ما به مثابه نیروی انقلابی چیست و دشواری‌ها و مشکلات ما کدام است. نیروی مادی و معنوی موانعی را که در سر راه داریم  بدون پربها دادن یا کم‌بها دادن بسنجیم.

۳- اکنون باید از مجموع این وظایف مبرم مشخص‌ترین وظایف روز را در عرصه‌های مختلف معین کنیم، تا از مرحله تماشاگری نظری خارج شویم و گام در عرصه پرهیاهو و تاریخ‌ساز عمل بگذاریم. در اینجا قاعده دسته‌بندی وظایف، تعیُن الاهم فالاهم (یا priorite) مطرح می‌شود. وقتی رهبری همه مطالب را برای سازمانگران و اعضا سازمان روشن ساخت ما از کار بررسی صرفاً تئوریک به کار بغرنج بررسی فاکت‌های مربوط به اجرا وظیفه مشخص می‌رسیم.

۴- این بخش، بخش تحلیل علمی فاکت‌های مربوط به وظیفه یا وظایف مشخص است. بینش انقلابی می‌گوید: «حقیقت مشخص» است، یعنی آن را باید در تبلور اجتماعی و تاریخیش لمس کرد و در ذهن خود از آن الگوی تجریدی نساخت. بینش انقلابی می‌گوید اسلوب ما بررسی حقیقت مشخص در وضع مشخص است. این همان چیزی است که آن را در تئوری سیستم‌ها «برخورد سیستمی» نام نهاده اند. در این برهه باید همه فاکت‌ها را بررسی کرد. در شخص کششی است به سوی یافتن فاکت‌هایی که «فرضیه نخستین» او را تأیید می‌کند. این‌که «فرضیه نخستین» در باره این‌که اوضاع در عرصه معین از چه قراری باید باشد، ضرور است، و در آن ابداً تردیدی نیست. بدون «فرضیه نخستین» نمی‌توان وارد تحلیل فاکت‌ها شد. ولی خطای فاحشی است، اگر ما به این «فرضیه نخستین» بچسبیم و عنادی داشته باشیم که آن را به ضرب فاکت‌های دست‌چین شده، به اثبات برسانیم.

۵- لذا فاکت‌ها را اعم از اثباتی- که فرضیه ما را ثابت می‌کند- یا سلبی که فرضیه ما را رد می‌کند باید گرد آوریم؛ همه فاکت‌ها را! چون پدیده غیر از ماهیت است. ظاهر چیز دیگر و باطن امر چیز دیگر می‌گوید. لذا خودمان خودمان را فریب ندهیم. ما به کنترل فاکت‌ها نیازمندیم. زیرا برخی‌ها از جهت ذهنی گرایش به خوش‌بینی، اراده‌گرایی، احساس کوه قدرتی دارند. برخی‌ها برعکس گرایش به بدبینی، تسلیم به سیر خودبه‌خودی حوادث (quietisme)، تقدیرگرایی fatalism))، احساس شکست دارند. واقعیت تاریخی با حالت روحی شما کاری ندارد و در مسیر خود می‌رود، لذا باید آن را با شیوه عینی شناخت تا بررسی همه‌سویه باشد و روح شما شما را فریب ندهد.

۶- در عین حال ما باید به بررسی تکوینی و تاریخی  پدیده مورد توجه خود دست بزنیم. این مطالعه تکوینی یا ژنه‌تیک ما را با خبر می‌سازد که جریان از کجا آغاز شده. چه مراحلی را گذرانده که اینک به اینجا رسیده. این بررسی تاریخ فاکت‌ها به ما امکان نتیجه‌گیری منطقی می‌دهد. تاریخی و منطقی با هم یک جفت دیالکتیکی هستند.

۷- ممکن است در اثر بررسی فاکت‌ها ما به چند نتیجه محتمل برسیم. چون بررسی غالباً در جمع انجام می‌گیرد- و بهتر است در صورت امکان در جمع انجام گیرد- ای چه بسا به تعداد جمع نتیجه‌گیری وجود داشته باشد. در انتخاب ما به عمل «بهینه‌سازی» (optimalisation)، یعنی انتخاب پیگیرترین و جامع‌ترین نتیجه دست می‌زنیم. این ترازبندی را اداره کننده تحلیل به رأی می‌گذارد.

پس می‌بینیم که تنها مشخص کردن چارچوب تئوریک و اجتماعی کلی کافی نیست، بلکه وظیفه و امر مشخص که باید به عرصه عمل منتقل شود نیازمند بررسی جدی فاکتوگرافیک و تکوینی و بهینه‌سازی است تا به صورت تصمیم درآید.

۸- نکته چهارم در تحلیل تئوریک پیش‌بینی (prognostique) است. اگر نکات چهارگانه ذکر شده را بتوان «تشخیص » یا دیاگنوستیک نام نهاد، این نکته آخری را باید «آینده‌نگری» یا «پروگنوستیک» نام گذاشت. البته این عمل، عمل غیب‌گویی نیست، بلکه عمل بررسی احتمالات مساعد و نامساعد و مسیر محتمل امر مورد بررسی است. ابتکار باید موافق قاعده علمی صورت گیرد. باید دانست که تاریخ پر از نامنتظرهاست. باید دانست که برای موفقیت وقت و فرجه نمی‌توان تعیین کرد. باید دانست که تاریخ می‌تواند کامیابی امر حق را- که حتماً سرانجام به نصرت خواهد رسید- دیری به عقب بیاندازد، یا به جلو بیندازد. حتی‌المقدور برای احتمالات مساعد و نامساعد باید چاره اندیشید و آمادگی قبلی داشت.

بدینسان، ما تمام مراحل بررسی تئوریک عمومی و مشخص را طی کردیم. با دیدگان باز می‌دانیم که وظایف عاجل ما چیست و خصلت تاریخی، کنونی و آینده وظایف چگونه است. با بینایی و بسیج عقلی وارد عرصه اجرا و اقدام می‌شویم.

مرحله پراتیک

مرحله پراتیک را می‌توان به چهار بخش تقسیم کرد: تدارک، سازماندهی، اجرا و رهبری و سرانجام سبک درست کار. بکوشیم تا این مفاهیم را با بسط و تفضیل بیش‌تری بیان داریم:

۱- در مرحله تدارک برای عمل باید از «انتخاب لحظه» شروع کرد. انتخاب لحظه یعنی کی مساعدترین و بهترین وقت برای برداشتن گام نخست است. این مسأله مهمی است. اگر ما لحظه را نامساعد انتخاب کنیم، عمل را از همان آغاز به شکست محکوم ساخته ایم. عمل معمولاً به تجربه و شّم نیازمند است و این را سازمانگر عمل باید درک کند که در فلان عرصه، به فلان عمل کِی باید دست بزند.

با مسأله انتخاب لحظه، مسأله «گام نخست» همراه است. آخر یک کار را به انحا مختلف می‌توان شروع کرد. در اینجا ابتکار سازمانگر ضرور است. سازمانگر بی‌هوش و بی‌ابتکار نوعی عمل را آغاز می‌کند که آن را از همان آغاز بی‌جلوه و بی‌اثر می‌سازد. لذا شمّ، تجربه، ابتکار، اختراع، از خصال انقلابیون است. پس از گام نخست، مسأله «گام بعدی» مطرح است که معلوم نیست حتماً ادامه هم‌سوی گام اول باشد. باید خودبه‌خودی و ماشینی و قالبی عمل نکرد و دید که گام دوم چیست.

۲- عمل باید با سازماندهی آغاز شود. بدون سازمان عمل ممکن نیست. البته گاه سازماندهی (یعنی تدارک کادر لازم، برنامه کار، رهنمود و شعار، وسایل مادی کار) دشوار است. این نباید بهانه بی‌عملی قرار گیرد. ولی این هم واقعیتی است که بدون سازمان، کادر، رهنمود، برنامه و وسایل مادی کار، نمی‌شود وظیفه‌ای را از پیش برد. لذا تصمیم همیشه باید با تقسیم کار و تخصیص وسایل لازم همراه باشد و باید دقیقاً حساب شود که کار معین به چه تدارکاتی نیازمند است.

۳- پس ما با بسیج کامل مادی و معنوی وارد عرصه اجرا می‌شویم. نکته مهم در روند اجرا وارسی (از سوی سازمان) و خودوارسی (از سوی اجراکننده) است. چرا؟ زیرا در روند اجرا معلوم می‌شود که تصمیم اتخاذ شده، با همه دقت‌ها، ناقص یا معیوب است. چیزهایی ندیده و غفلت کرده است. لذا در نتیجه وارسی و خودوارسی، انتقاد و انتقاد از خود، باید نقایص را کشف و اصلاح کنیم و اگر حتا لازم باشد عمل را متوقف گذاریم و تصمیم را از نو بگیریم. یعنی از عمل بیاموزیم که باید تندتر یا آهسته‌تر رفت، گسترده‌تر یا محدودتر عمل کرد، عمل را ادامه داد یا متوقف ساخت.

۴- در جریان اجرا سبک کار یا استیل دارای اهمیت فراوانی است. در این باره سخن بسیاری می‌توان گفت ولی ما به برخی یادآوری‌ها بسنده می‌کنیم:

الف- در یک عمل پیشروی، عقب‌نشینی یا ترصد فرصت (ترصد فعال و نه منفعل) وجود دارد. کسی که به هنگام یکی به شکل دیگر کار دست بزند، می‌تواند زیان‌های زیاد برساند. در یک عمل می‌توان به شیوه قاطع و  سریع یا انقلابی و می‌توان به شیوه تدریجی و آرام یا رفورمیستی عمل کرد. قانون طلایی سبک عمل انقلابی درآمیختن استواری اصولی با نرمش عملی است. یعنی در اصول سازش نباید کرد ولی در مسایل دیگر در صوت ضرورت سازش ممکن است تا کار پیشرفت کند.

ب- در عمل انقلابی ارزیابی واقع‌بینانه نیرو و امکانات خود و مخالفان شرط است. پربها دادن یا کم‌بها دادن به هر طرفی خطاست. باید طیف موضع‌گیری‌های دشمن، مخالف، بی‌طرف، موافق و متحد را به درستی شناخت. قانون طلایی در اینجا حداکثر تجمع به سود خود و حداکثر انفراد به زیان دشمن است. باید کوشید تا موافق متحد شود، بی‌طرف موافق گردد، مخالف بی‌طرف شود، دشمن فعال تا حد مخالف عادی برسد.

ج- عمل انقلابی حرکت از درون امکانات به سوی هدف مطلوب است. بیسمارک می‌گفت: «سیاست فن امکانات است.» این یک حکم بورژوایی است. ما آرمان پرستیم و مطلوبی داریم. ولی مطلق کردن مطلوب و آرمان انقلابی و ندیدن امکانات مساعد و نامساعد دیوانگی است. به امکانات کم یا پربها نباید داد.
 
د- در عمل انقلابی شکست و پیروزی هر دو هست. کسانی که فقط برای پیروز شدن آمده اند سخت بر خطا هستند. هنوز ارتجاع تاریخی نیرومند است و می‌تواند، ولو به شکل موقت، پیروز شود و ضربتی شایسته اخلاقیات ددمنشانه خود وارد سازد. لذا باید برای ایثار آماده بود. پیمان‌شکنی و خیانت به آرمان نه فقط شخصیت خود فرد را خوار می‌کند، بلایی است برای دیگران. فداکاری افراد به همه جامعه بال می‌دهد تا به سوی اوج بیش‌تری پرواز کنند. انقلابی باید صبور، شجاع و بی‌توقع باشد. در شکست محکم و چاره‌گر و در پیروزی فروتن و هشیار باشد.

ه- در سبک انقلابی یک سلسله جفت‌های متضاد دیالکتیکی با هم همراه است: از سویی ُبرّا و قاطع ولی در عین حال انسانی و مهربان، از سویی لب‌دوخته و سرّنگه‌دار و از سوی دیگر سخن‌گو، مشورت‌ده، از سویی متکی به خود و از سویی متکی به جمع و غیره.

پایان سخن

پیدایش سازمان و افراد انقلابی راستین- و نه ماجراجویان و حادثه‌دوستان- در درون یک جامعه، یک روند است. طبقاتی که انقلابی هستند، در هر کشور، سنت‌های جاافتادۀ خود را برای عمل دارند. ولی برای انقلابیون تراز نوین، هیچ روش دیگری جز پیوند صمیم تئوری و پراتیک روا نیست.

لذا انقلابی تراز نوین به آگاهی انقلابی و سجایای انقلابی نیازمند است که باید آن‌ها را در خودسازی، به کمک سازمان فرا گیرد و خود را به صورت انسان تراز نوین درآورد. دوران پرتنش ما که دوران چرخش عظیم تاریخ است به این زنان و مردان نیاز وافر دارد تا از سر تندپیچ بزرگ تاریخ با سربلندی بگذرند. بسیار ضرور است که این نوشته کوتاه با دقت فرا گرفته شود تا عمل اجتماعی و انقلابی ما جهلانه و آشفته نباشد، به اندکس مقولات مراجعه کنید و خود را کنترل کنید که آیا آن‌ها را به خاطر سپرده اید و مفهومش را می‌دانید؟



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز جمعه 20 شهریور ماه سال 1388 ساعت 11:27 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [3]






مقالات سیاسی : طبقه و ساخت طبقاتی جامعه




تارنگاشت عدالت

نامه مردم

شماره798، 9 شهریور 1387، صفحه 6

 

بحث در مورد طبقه و ماهیت و منشاء آن یکی از موضوعات رایج ودرعین حال پر اهمیت دربرخورد های نظری-سیاسی احزاب و سازمان های چپ و ترقی خواه میهن ما محسوب می گردد.

اینگونه بحث و برخوردهای نظری عموما با پرسش هایی همراه است که برخی عبارتند از:آیا طبقه و ساخت طبقاتی جامعه مبنا و پایه علمی دارد؟ آیا کشف طبقات متعلق به مارکسیسم است؟ واصولا تعریف مارکسیستی طبقه چیست و آیا این تعریف با جامعه امروزی بشر درسده بیست و یکم انطباق می یابد؟ و نیز این پرسش کلیدی که آیا تئوری ساخت طبقاتی جامعه و مبارزه طبقاتی موضوعیت علمی خود را حفظ نموده یا نه ؟! از آنجا که پرسش هایی از این دست بویژه از سوی نسل نو مبارزان راه سوسیالیسم و عدالت اجتماعی، جوانان پر شور و آرمان گرایی که در دوران دشوار ونامساعد کنونی به صف مبارزه پیوسته اند مطرح می گردد، توضیح هر چند فشرده اما علمی از مقوله طبقه و ساخت طبقاتی جامعه و مبارزه طبقاتی بر پایه جهان بینی مارکسیستی-لنینستی ضرور می باشد. بویژه آنکه اکنون ما درسطح جهان و از جمله ایران با یورش گسترده ایدئولوژیک-تبلیغاتی سرمایه داری که دردوران جهانی شدن منکر وجود طبقات وتضاد و اختلاف طبقاتی است روبرو هستیم. امروزه انواع تئوری های جامعه شناسی معاصر بورژوایی در باره ساخت جوامع بشری با آزادی کامل واز راه های گوناگون درجامعه ایران و در بین جوانان رواج داده می شود، نظریه پردازان چنین تئوری هایی که وجود طبقات را نفی کرده و منکر ساختمان طبقاتی جامعه معاصر سرمایه داری هستند، درتبلیغ وترویج نظریات خود با مانعی برخورد نمی کنند ولی مارکسیسم همچون دهه های گذشته از این امکان برخوردار نیست ونظریه پردازان و مبلغان و مروجان اندیشمند ومردم دوست آن از بدیهی ترین حقوق محروم هستند! به هر روی درخصوص آشنایی با ”تازه ترین“ نظرات جامعه شناسی بورژوازی درخطوط کلی آن می باید تاکید کرد، این نظرات وجود حرکت تکاملی پیش رونده تاریخ را باطل و نادرست ارزیابی کرده و تمام روند تکامل تاریخی را به طور عمده درچارچوب تحولات در عرصه فن آوری محدود می سازد!! به علاوه ساختمان طبقاتی جامعه معاصر سرمایه داری نفی و انکار می شود و تنها لایه بندی اجتماعی، یعنی وجود گروه های شغلی یا روحی مورد قبول واقع می گردد.


دراین تئوری ها تاکید می شود در جامعه امروزی بشر با توجه به سطح بالای فن آوری(تکنیک) ما با تضاد و مبارزه طبقاتی مواجه نیستیم، تنها تحرک اجتماعی وجود دارد که سبب بروز اصطلاک میان لایه های اجتماعی می شود و بنابر این تضاد غیر قابل حلی درجامعه وجود ندارد واساس تقسیم بندی امروزی جوامع سرمایه داری بویژه کشورهای پیشرفته بر مشاغل، حرفه ها، عقاید و روحیات قرار می گیرد. چنین نظرات و تئوری هایی از آنجا که درمقیاس بسیار گسترده و باور نکردنی تبلیغ می شوند، متاسفانه بخش هایی از افراد و سازمان های مردمی و چپ و مترقی کشور را کم و بیش تحت تاثیر خود قرار داده و سبب آشفته اندیشی ایدئولوژیک-سیاسی آنها و درنتیجه تضعیف دمکراتیسم ریشه دار ایرانی، شده است که نباید از آن با بی تفاوتی و یا به سادگی گذشت. بنابر این پرداختن به موضوع فوق العاده مهم، طبقه و ساخت طبقاتی جامعه ضورتی تام وتمام دارد.


بر خلاف تصور بسیاری، کشف طبقات به مارکسیسم تعلق ندارد. پیش از مارکس و انگلس برخی اندیشمندان به وجود طبقات درجامعه پی برده بودند. کارل مارکس در نامه ای به سال 1852، با صراحت اعلام می کند که کشف طبقات از آن او نیست، ولی مارکس نخستین دانشمندی است که اثبات کرد وجود طبقات تنها با مراحل تاریخی معین تکامل تولید مربوط است و همچنین این نتیجه داهیانه را گرفت که تنها طبقه رشده یابنده جامعه سرمایه داری، یعنی طبقه کارگر است که می تواند جامعه طبقاتی را از طریق استقرار حاکمیت خود ملغی سازند.


از این رو مارکسیسم معتقد است، طبقات همیشه و از همان آغاز پیدایش جامعه بشری وجود نداشته و دو مقوله جامعه و طبقه لازم و ملزوم یکدیگر نیستند. تقسیم جامعه به طبقات، در یک مرحله معین ا زتکامل تاریخی، برشالوده سطح معینی از رشد نیروهای مولده، انجام گرفت. پایه اقتصادی پیدایش طبقات عبارت بود از پیدایش تقسیم کاراجتماعی و مالکیت بروسایل تولید!


بطور کلی طبقه اجتماعی عبارت است از گروه بزرگ انسان ها که دارای شاخص و خصوصیت های اجتماعی مشترک هستند، چهار شاخص عمده درتعریف طبقه بعنوان یک مقوله اجتماعی وجود دارد که عبارتند از:نخست، جا و مقامی که افراد درنظام تولیدی معین به خود اختصاص داده اند، برای شناخت هر طبقه باید اول به مقام و جای آن را در سیستم معین تولیدی درنظر گرفت. دوم، مجموعه، مناسبات و رابطه ای است که گروه مورد نظر از افراد انسانی با تولید دارد، به این معنا که درتعیین هر طبقه وتعلق طبقاتی افراد باید درنظر داشت که این افراد دارای مالکیت بر وسایل تولید هستند یا نه و چه نوع مالکیتی و درچه حدی دراختیار دارند. سوم، نقش و جایگاه افراد درسازمان اجتماعی کار است. درصورت بندی های مختلف هر طبقه دارای نقش معینی درسازمان اجتماعی کار است.


و سرانجام چهارمین شاخص، چگونگی به دست آوردن بخشی از ثروت های جامعه و مقدار این بخش یا به عبارت دیگر چگونگی توزیع نعم مادی است. به این ترتیب کشف پایه عینی تقسیم جامعه به طبقه درعرصه تولید مادی درجامعه شناسی متعلق به مارکسیسم است.


دقیق ترین و جامع ترین تعریف مقوله طبقه و طبقات اجتماعی را لنین به دست داده است، وخاطر نشان ساخته، طبقات گروه های بزرگ انسان ها هستند که از جهت جای خود درسیستم تولید اجتماعی دوران معین تاریخی، از جهت رابطه خود با وسایل تولیدی که اغلب درقوانین تسجیل و فرموله می شود، از جهت نقش خود درسازمان اجتماعی کار و بنابر این از جهت شیوه های دریافت ومیزان آن سهمی از ثروت های اجتماعی که دراختیار دارند از یکدیگر متمایز می گردند. طبقات آن چنان گروه هایی هستند که گروهی از آن ها می توانند به برکت اختلاف مقام درشیوه معین اقتصادی-اجتماعی، ثمره کار گروه دیگر را به تصاحب خود درآورد.


مقوله طبقه را باید به مفهوم علمی و بنابر چنین تعریفی درک کرده و به کا ربرد. درست بر پایه چنین تعریفی از طبقه و ساخت طبقاتی جامعه است که، مارکسیسم مبارزه طبقاتی را نیروی محرکه اساسی درتمام جوامع تقسیم شده به طبقات می داند. مبارزه طبقاتی نه یک پدیده تصادفی ویا گذرا که به میل این و یا آن طبقه و حزب انجام می گیرد، بلکه یک قانون عینی تکامل تاریخ و اجتماع است.


اهمیت تئوری ساخت طبقاتی جامعه ومبارزه طبقاتی چنان است که لنین آن را تئوری راهنما و راهگشا درپیچ و خم آشفتگی های ظاهری جامعه می خواند. برخورد طبقاتی و تحلیل طبقاتی از روندهای اجتماعی، کنه بسیاری از رخ دادها را آشکار می سازد. دراینجا ما با یک بحث فوق العاده مهم مواجه می شویم و آن دوری جستن از برخورد مکانیکی وخشک با تئوری مارکسیستی مبارزه طبقاتی است. درعرصه عمل سیاسی ودراتخاذ مشی اصولی این دوری جستن حائز اهمیت فراوانی است.


نباید با استناد به این تئوری ساختمان طبقاتی جامعه را تا حد کپی برداری و کلیشه سازی بی محتوی تنزل داده و ضمن تحلیل و توضیح پدیده های اجتماعی و نقش این یا آن طبقه دچار برخورد مکانیکی شد.


بنابر این تاکید بر اینکه مختصات عمومی که مارکسیسم-لنینیسم برای طبقات ذکر می کند با درنظر گرفتن تنوعی که درزمان و مکان پیدا می شود، صحیح وعلمی است، تاکید بیهوده ای نمی باشد. باید به یاد داشت در انطباق تئوری ساخت طبقاتی جامعه و مبارزه طبقاتی همواره واقعیت های مشخص و ویژگی های هر جامعه به دقت مورد توجه قرار گیرد. طبقات درجوامع مختلف ویژگی های خود را دارند و این ویژگی ها، علی رغم خفظ ماهیت مشترک، بروز می کند. نادیده انگاشتن این مجموعه عوامل و ویژگی ها سبب خطاهای تاکتیکی و اشتراتژیکی فوق العاده زیانبار در مبارزه می شود.


در اوضاع کنونی نمونه های قابل تاملی از این انحراف یعنی برخورد سطحی و مکانیکی با تئوری ساخت طبقاتی جامعه و مبارزه طبقاتی درمیان برخی جریانات و محافل دیده می شود. به عنوان نمونه کلیشه سازی از قانونمندی های عام و درک مکانیکی از آرایش طبقاتی جامعه و نمایندگان سیاسی طبقات و لایه های گوناگون به ویژه نیروهای حاکمیت سبب نوعی انحراف در زیر پوشش شعارهای“انقلابی“و“طبقاتی“ گردیده که تصادمات و برخوردهای درون حکومتی“مبارزه“ ویا ”مقاومت“،“ضدامپریالیستی“و“ضدسرمایه داری“ ارزیابی می گردد و کار به حمایت و پشتیبانی از باندهای ارتجاعی و ضد مردمی می کشد. نباید فراموش کنیم درجوامعی نظیر جامعه ما، روندهای سخت درهم تنیده و متناقض، بسیار به چشم می خورد، به قول رفیق طبری:“درجوامع کم رشد که درکار انتقال از ساخت طبقاتی جامعه کهن.....به ساخت طبقاتی جامعه سرمایه داری هستند، از جهت این ساخت، حالات انتقایی، حالات مغشوش .... دراین جامعه ها زیاد دیده می شود که ایدئولوژی انقلابی یا ضد انقلابی را متعلقان به طبقاتی که باید با این یا آن ایدئولوژی مخالف باشد، می پذیرند، احزاب و گروه ها دراین جوامع غالبا تلفیقی موقت و مکانیکی از قشرها و طبقات مختلف اند و لذا پیوند درونی آنها سست و استواری آنها اندک است.“


در دوران کنونی در جوامعی نظیر جامعه ایران به لحاظ ساخت طبقاتی آن، جریانات واپس گرا و ضد مردمی امکان و زمینه عینی و ذهنی فعالیت زیر نام و شعارهای عوام فریبانه و دروغین را به میزان قابل توجهی دارا هستند. این جریانات درحرف دم از عدالت و آزادی می زنند ولی درعمل اجتماعی در خدمت کلان سرمایه داری قرار دارند و یا قرار می گیرند. تجریبات تاریخی کشور ما دراین زمینه کم نیست. یکی از آخرین نمونه های این پدیده، دولت ضد ملی احمدی نژاد است که درپس شعارهای توخالی و فریبنده خدمتگذار سرمایه داری بزرگ تجاری و لایه های انگلی طبقه سرمایه دار ایران است.


عدم رشد نیروهای مولده، عقب ماندگی اقتصادی-اجتماعی به ویژه پس از اجرای سیاست تعدیل اقتصادی که اثرات مخرب و بسیار ناگواری درساخت طبقاتی جامعه ایران باقی گذارده که می توان دراین زمینه به تضعیف کمی وکیفی طبقه کارگر، اضمحلال تولید و وصنایع تولیدی، رواج اقتصاد دلالی و روحیات و فرهنگ ناشی از آن، تمایل به مصرف، بی ارتباط با تولید داخلی وافزایش قدرت سیاسی و اقتصادی بخش کوچکی از جمعیت که عمدتا دارای مشاغل خدماتی هستند، گسترش ناموزون لایه های بینابینی جامعه دراثر فروپاشی تولید و جز اینها، اشاره داشت.


مارکسیسم-لنینیسم همواره بر درک و انطباق صحیح، همه جانبه و خلاق و مشخص تئوری ساخت طبقاتی جامعه و مبارزه طبقاتی با هر جامعه مفروض و معین تاکید داشته و دارد. حزب توده ایران نیز دراین زمینه، ضمن مبارزه ایدئولوژیک با جریانات و محافلی که منکر قانونمندی های عام و جهانشمول و مفهوم طبقه وساخت طبقاتی جامعه هستند، با برداشت سطحی، دگم و مکانیکی از این تئوری مبارزه کرده و خواهد کرد.


حزب ما درتعیین سیاست های خود همواره با ملاک قراردادن تئوری ساخت طبقاتی جامعه و مبارزه طبقاتی از برخورد سطحی و کلیشه ای احتراز جسته و درپی انطباق خلاق این تئوری راهگشا و علمی با جامعه ایران و خود ویژگی های منحصر بفرد آن بوده است. 

چنین است اسلوب علمی حزب توده ایران در میدان عمل اجتماعی پیچیده و پر تنش این مقطع حساس تاریخ ایران!



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز یکشنبه 10 خرداد ماه سال 1388 ساعت 11:01 AM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [10]






شعر : یاران، بهار تازه در راه است




در همسرایی پرتوان بهاری

یک همسرایی پرتوان بهاری

با جوشی سبر و سرد

و در چار مضراب رنگین پاییز

بدرود حزن انگیز برگ ها

نوایی افسانه خیز

از نای جادوگر طبیعت

آه که این دشت های خموش

از چه گفت و گو ها انباشته اند

و از آن هاست که شاعر، مدهوش می رود

بر این ریگ های تابنده از نم باران.

*

علفزاری فراخ

در خورد اشتهای ذوق سیری ناپذیر

و هر پدیده این جا مقوله ایست

هر یک با شخصیت ویژه خویش

محجوب، صبور، غمگین یا پر نشاط

واژه هایی از وحدت و تنوع هستی

و ترکیب هماهنگی از ناهمگون ها.

املاح زمین مانند شعله کیمیاگر

در مسامات ساقه ها می دوند

چکامه ایست از استحاله و پیوند

و تکاپوی جاوید سیاله آفرینش

همین رقص نهانی است

که جذبه روح را بر می انگیزد

پرندگان را به نوا، برگان را به نشاط می آورد

و چون نگاه و نفس خود را با عطر گیاه می آمیزیم

در الیاف طبیعت می آویزیم

قوه نامیه پرچین های خشک را نیز سبز کرده

و همراه این رستاخیز

گویی گیاه روح بالا می افرازد

تا چادرهای سبز درختان مرس و آزاد

چه صلح آمیز است درخت، این میهمان بی زبان طبیعت

بستری یکسان برای ماران و موران

شعری فریبا برای شاعران

و در شطرج آنان

آسمان مرداد کبود است

امواج زرین گرما

بر گلبرگ ترد سنگینی می کند

بالاترین شاخه ها در چنگ گنجشک می لرزد.

و بالاتر

پرندگان بزرگ بال شهپر گشوده اند

و سایه آن ها بر شالی زار می گذرد

بوته تمشک بر گودال ها

خواب در هم پیچ شاخه های خاراگین

که میوه های معطر دارند

گرچه گلپرها خشکیده اند

اما با کنگره های سبز و خاردار همراهند

چماز با خزش پوشنده شاخه های مجعد

مانند لشکر سکوت همه جا را گرفته

سطوت آن ها از درختان بیشتر است

پلهم در این لشکرگاه پرچم گشاده

بوی شیره تند گزنه ها

بیش از زان آن ها زننده است

وآنجا زیر افرای یکه زیست

اوجی و پونه دیدار می کنند.

شاید سخن محرمانه ای دارند

و در مرداب

انبوه نی ها ناخرسند می لولند

و این سبزه های پا مال

از گام آدمیزاد زخمدار است

در این آشفتی نسبیّت

آیا خارهای اسکلم بیشتر حق دارند

یا پرهای سیاووشان

آیا تلخه فرزند اصیل تری است

یا سنبله؟

و این گُل های کبود چه نام دارند؟

آیا واک های خموش آن ها بلیغ تر است

یا برگ های پُرگوی کتاب ها؟

و تشنج علف در بادهای شامگاه

مانند عجز یک هستی سپری است

در آستانه سرنوشت!

*

بر سر این سنگ یا آن سنگ بنشینم

زیرا جاذبه ای از اندوه

مرا به سوی زمین می کشد

خود فریبی است که می پندارم طبیعت پیرامون از آنِ من است

و چون چیناب لطیف جوی زلال را می نگرم

تمام فاجعه را می بینم

ای هستی سپری در تکرار جاوید!

بگذار آنچه را که ندانسته ای

با این بوته کنام نجوا کنم

و با نگاه خیره خود

کائنات را در دمی فرو بلعم

قوتی روان گرسنه خویش را.

در مشسک غروب

آواز ناگهانی مرغی ناشناس

آهنگی دیر کرده و تنها

در آستان شبی که آغاز می شود

چون تنهایی آدمی در سراشیب عمر

و در زبور شعر وحشت ناک روز واپسین

روز رویش گیاهان خارآگین زوال ...

اردیبهشت 1344



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز سه شنبه 27 اسفند ماه سال 1387 ساعت 10:33 AM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [2]






شعر : درود بر بردباری پی گیران (غزلواره)




احسان طبری ـ خرداد 1354

 

درود بر بردباری پی گیران

چون پَشگان سمج باش

که با نغمه مکرر بسوی آماج می روند

گرچه با سیلی کین نابودشان سازد

چون موران دلاور باش

که ببارهای گران تاخت می آورند

گرچه گام خشم پامالشان کند

هنگامی که مرمر جان ها را می ساییم

تا با درفش پیکار جلوه کند

و بر کوره سینه ها می دمیم

تا با فروغ امید بدرخشد

از رنج ملال خیز و شکیب روانسوز نپرهیزیم

دشمن از ما عصب پایدار می طلبد

ولی امید ما به عدالت از بیشرمی او در ستم فزونتر است

زندگی گذران خوکان نیست

که نوالهً گندیده را لیف می کشند

یا از آن وَزَغان که از عفونت لجن سرمستند

یا تک و تاز ترس آلود موش

با هلهلهً شهوت های بی افسار

پروار و شکمخوار

چرنده ای لاقید در چراگاه جهان

با پیکر غضروفی، دو گانگی نَسناس

و نیروی دوزخی چون الخنّاس!

روزی که رگبار آزمون بغرد

آنکس که چنین بنجلی بر دوش می کشد

چیست؟ جز مترسکی در چمن سوخته

رها شده و گسسته

بی ارج چون ژنده چرکین

بی بها چون سفال شکسته؟



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز دوشنبه 26 اسفند ماه سال 1387 ساعت 00:42 AM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [0]






فلسفه : جامعه آینده و جامعه بی آینده*




زنده یاد رفیق احسان طبری

 

آیا عدالت و سعادت اجتماعی سیمرغ و عنقای افسانه ایست و یا آنکه در واقع بشریّت قادر است و قادر خواهد بود آنچنان نظام اجتماعی پدید آورد، که در آن همه افراد سودمند انسانی، صرفنظر از تعلق به قشرها وطبقات مختلف زحمتکشان یدی و فکری، اعّم از جنسیّت و نژاد، فضای جغرافیائی سکونت، سوابق تاریخی، در جهت تحوّل مدنی و غیره و غیره، بتوانند در قبال کار آفریننده ی یدی و فکری خویش، از دستاوردهای مادّی ومعنوی تمدن بشر، برای رفع نیازمندیهای دائماً متنوعتر و افزاینده تر خود، برخوردار گردند؟ مکاتبِ موجود فلسفی و اجتماعی به نحوی از انحاء به این سئوال مهم مرکزی پاسخ منفی و سرشار از تردید و بدبینی میدهند وتنها سوسیالیسم علمی مارکس، انگلس و لنین: آن مکتب اقتصادی اجتماعی معاصر است که در برابر این پرسش با قاطیعت پاسخ میگوید: آری! بشریت قادر است چنین نظامی پدید آورد.

اگر سئوال شود: چطور، به چه ترتیب؟ این مکتب پاسخ می دهد: از راه سیر گام بگام بسوی یک جامعه ی جهانی انسانی، با از میان بردن تناقضات طبقاتی و استثمار، اختلافات و ستم ملی و استعمار، نابرابری نژادی و جنسی، شیوه ی تفکر خرافی و ضدمنطقی، با حذف دستگاههای تضییقی دولتها و استقرار صلح و همبستگی و همیاری بین خلق ها، با قرار دادن علم، هنر، تولید و خدمات در اختیار سراپای جامعه. باز اگر پرسیده شود: این سیر گام بگام که بتدریج سنن دیرینه را میشکند و آئینی نو در سیاره ی ما برقرار میسازد، از چه راه قابل وصول است؟ پاسخ میشنود: از راه تشکل زحمتکشان و همه کسانی که در بقاء نظامات کهن  ذینفع نیستند و از راه عمل انقلابی و پیگیر و مستمر و واقع بینانه  و عنودانه ی آنها به اقتضای شرایط زمانی و مکانی و سنن تاریخی. البته این نبردی است بغرنج که یک دوران طولانی تاریخی را در بر میگیرد و طرفداران وضع موجود در قبال آن به خشن ترین واکنشهای دست می یازند، ولی از آنجا که این نبرد پاسخگوی خواستهای انسانی و همگام مقتضیات تکامل است، علیرغم نیرو و سیطره ی حافظان نظم کهن، علیرغم جوانی و نوباوگی نیروهای رستاخیزگر، دمبدم بیشتر و بیشتر بسوی پیروزی نهائی نزدیک میشود. در جهان قدرتی نیست که بتواند طی زمان سرانجام از نصرت این نیروی خرد و عدل و سعادت و انسانیت جلوگیری کند. چنین است محتوای خوش بینی تاریخی سوسیالیسم علمی.

دعاوی سوسیالیسم علمی با همه ی صلابت منطقی خود، با همه آنکه چکیده آزمونها ی دور و دراز تاریخی بود، ولی باز مطالبی بود بر روی کاغذ، تا زمانیکه در اکتبر سال 1917 لنین تئوریسین و سازماندهنده ی بزرگ انقلاب، آنها را از گفتار به کردار مبدل کرد. لنین با بررسی عمیق و جامع وضع جهان و روسیه به این نتیجه رسید:

"نه بنابر اراده ی ما، بلکه به سبب سیرعینی امور، حل مسائل کبیر تاریخی، از راه اعمال قهر مستقیم توده ها، در دستور روز قرار گرفته است" (ج 30 – ص 346) و لنین میدانست که پیروزی انقلاب سوسیالیستی در کشور پهناور و پر امکانی مانند روسیه، تنها آغاز فصل نوینی است که در تاریخ سراسر بشریت نوشته میشود. بهمین سبب می گفت:

"وقتی کشوری در راه عظیم ترین دگرگونیها گام گذاشت، در چنین حالتی خدمت این کشور و حزب طبقه ی کارگری که در این کشور به پیروزی نائل آمده، در آنست که وظائفی که در گذشته بنحو تجریدی و بشکل تئوریک مطرح بوده، اینک دیگر سخت به عمل نزدیک میشود ... انقلاب آینده ی جهانی، بنای سوسیالیستی خود را بر بنیاد این تجربه خواهد نهاد" (ج 36- ص 483).

سخنانی وخشورانه است، ولی نه از منبع الهامات غیبی، بلکه صرفاً بر اساس پیش نگری علمی! اکنون شصت سال از انقلاب اکتبر، این سرآغاز انقلاب جهانی میگذرد. البته نه بدان شکلی که زمانی خیال پروران شتاب زده می انگاشتند، ولی بدان شکل سخت بغرنج و نابیوسیده ای که شگرد رویدادهای تاریخی است. درستی پیش بینی های مارکسیسم، اندیشه های لنین و خواستهای بلشویکهای روس مبرهن گردید. ممکن است کسی نخواهد این واقعیت را ببیند، این دیگر کار خود اوست،ولی حقیقت علیرغم او چنین است. آری امروز با جهانی روبرو هستیم که از بسی جهات شباهتی با جهان آغاز قرن بیستم ندارد. البته بخش مهمی از این تحولات ناشی از سیر قهری تکامل مدنی و ترقیات فنی و علمی است، ولی بخش اساسی واصلی آن درست در پرتوی تأثیرات رخنه گر و ژرف اکتبر در پنج قاره ی جهان تحقق یافته است. به قول روزنامه ی بوررژوائی فرانسوی "لوپوآن" (Lepoint) "نسیم مساعد عصر ما بر بادبانهای سرخ میوزد". یکی از اقتصاددانهای معروف معاصر امریکا  بنام "رابرت هایل برمز" کتابی دارد تحت عنوان: "انحطاط تمدن سوداگری(بیزنس)". وی از جمله در این کتاب چنین می نویسد: "حال دیگر کمتر کسی تردید دارد که احساس پیشین مارکسیستها در این باره (یعنی در باره ی زوال سرمایه داری – ط .) گویا توجیه خود را خواهد یافت" و می افزاید: خودخواهی و اگوئیسم، که آنرا سرمایه داری به اصل اکید (امپراتیف کاته گوریک) در اخلاقیات مبدل ساخته، ابتدا سرمایه داری را بوجود آورد و سپس آنرا فاسد کرد و سرانجام آنرا به سوی نابودی می کشاند"

الحق اعترافاتی است سنجیده و جالب!

درباره ی دستاوردهای عظیم سوسیالیسم در نخستین میهن آن - اتحاد شوروی، این ویژه نامه بحدّ کافی طی مقالات متعدد خود سخن خواهد گفت. ما در اینجا سودمند میدانیم که در قبال رشد منظم و بی بحران سوسیالیسم به عنوان مقایسه، درباره ی وضع کنونی جهان سرمایه داری، در رشد یافته ترین مراکز آن، ولو به اختصار سخن گوئیم.

دانیل بل یکی از اقتصاد دانان نامی بورژوانی امریکا و واضع "تئوری" موسوم به "جامعه ی مابعد صنعتی" است. در اثر وی موسوم به "تضادهای تمدنی در سرمایه داری" از جمله چنین میخوانیم: "اینک چند سال گذشته و امروز باید از آن تحولات جَوّی و آن بحرانی که در زندگانی آمریکائی در گرفته است سخن گفت. معنی این تحول و بحران آنست که اقتصاد ما دوران رونق خویشرا گذرانده است و دیگر روند بازگشت ناپذیر پیری و از کف دادن دوران رهبری، فرا رسیده است" .

این نیز اعتراف جالبی است! علیرغم این نوع اعترافات، جامعه شناسان آمریکائی دعوی دارند که بیماریها و جراحات عمقی امروزی پیکر اجتماعی آمریکا، تنها نتیجه ی"پیری" نظام سرمایه داری و برون رفتن ابتکار تاریخی و باصطلاح دوران رهبری "از کف این نظام نیست، بلکه برای آنست که گویا جامعه ی آمریکا در عین حال یک آزمایشگاه انسانی" است و هر واقعه ای نخست در آنجا رخ میدهد و آزموده میشود واکنون چون جامعه ی آمریکا به اصطلاح دانیل بل در کار سیر از "جامعه ی صنعتی" به "جامعه ی مابعد صنعتی" است، اینست که دچار تب وتاب این مرحله ی گذار شده است. ما درباره ی اصطلاح مبهم  "جامعه مابعد صنعتی" که وجود واقعی ندارد، خبری نداریم، ولی اگر گفته شود که جامعه ی آمریکا بعلت اصراری که در حفظ نهادهای فرسوده ی مبتنی بر بهره کشی و سوداگری خصوصی (در عین اجتماعی شدن عظیم تولید) دارد به قشعریره یک تب فروکش ناپذیر دچار شده است، آنگاه می توان با این حکم موافقت کرد. از همه شکافها فریاد برمیآید که این کاخ فرتوت فرو ریختنی است.

اجازه دهید بحث را مشخص تر دنبال کنیم: چنانکه تحلیل وضع اقتصادی کنونی کشورهای عمده ی سرمایه داری یعنی: ایالات متحده آمریکا، آلمان غربی (جمهوری فدرال آلمان)، ژاپن، فرانسه، انگلستان و ایتالیا نشان میدهد، منظره بطور کلی در این کشورها (اکنون که این سطور را می نویسیم) بقرار زیرین است:

تنظیم امور اقتصادی در چارچوب هر کشور جداگانه ای از کشورهای نامبرده، بنحوی که: هم رشد و افزایش منظم و مستمر در صنعت و کشاورزی تأمین گردد، هم آهنگ تورم بیش از اندازه ای که در خورد تحمل اقتصاد است شتاب نگیرد و لذا بهای کالای مصرفی مرتباً و با سرعت بالا نرود و هم سپاه بیکاران و نیمه بیکاران پیوسته افزایش نپذیرد – در عین حفظ  نهادها و نظامات موجود – بدون توسل به اصلاحات بنیادی و ساختاری (ستروکتورل) – دمبدم دشوارتر و دشوارتر میشود. ولی انحصارهای مسلط در این کشورها، با هر گونه اصلاح ساختاری مخالفند. زیرا این امر را نوعی "آغاز پایان" برای خود می دانند.

با آنکه ایالات متحده آمریکا در بین همه ی کشورهای سرمایه داری دارای نیرومندترین بنیه ی صنعتی است، بسبب وجود هسته های ناسالم جدی متعدد در اقتصادش، مانند تورم، عدم استفاده بسیاری از مؤسسات از تمام قدرت بهره دهی خود (آنچه که عِلماً "کمباری" نام دارد)، گرانی روزافزون، کسر بودجه، دشواری بازاریابی، عدم تعادل مالی، بحران انرژی و مواد خام و غیره و غیره، دارای بنیه ی اقتصادی تندرست و نیرومندی نیست. این یک تضاد بسیار مهم در اقتصاد آمریکاست که او را تا حدی به غولی دارای پایه های گلین مبدل کرده و میکند.

در عین حال در آمریکا تضاد گروههای عمده ی انحصارها ژرفتر میشود، بدین معنی که نقشه ی اقتصادی مورد علاقه ی آنها از جهت تکیه بر اولویت ها و تعیین "کُزیدارها" ( یعنی آن اقدامی که از میان مجموع اقدامات ممکن باید بدان دست زد – Option) با هم نمیخواند. چنانکه دولتهای نیکسون و فُرد در سیاست اقتصادی خود مواظب بودند تا اتحاد آنها با شرکاء اروپای غربی و ژاپون، در اثر رقابت حاد دچار خلل نشود. ولی دولت کارتر، بسود تأمین مصالح اقتصادی سرمایه داران خودی، مجبور شده است اولویت مصالح سیاست خارجی را تا حدی در سایه نهد. نقشه ی اقتصادی کارتر، از زمان مسافرت جهانپویانه ی معاونش مُندیل، متوجه آن بود که بویژه از آلمان غربی و ژاپن بطلبد که تولید و بازرگانی خارجی خود را باصطلاح "داغتر کنند". این یک شگرد حیله گرانه بقصد آن بود که سرانجام و در نتیجه ی فعل وانفعالات جهانی، عملاً از نیروی رقابت آزمایش این دو قدرتمندترین حریفان و رقیبان آمریکا در بازار جهانی کاسته شود. ولی این دو کشور سریعاً بمحتوای واقعی "توصیه" پی بردند و آنرا رسماً نپذیرفتند. معنای این سخن آنست که نه تنها تضاد درونی انحصارهای یک کشور واحد، بلکه تضاد بین انحصارهای چند کشور سرمایه داری نیز شدت یافته است. طبیعی است که این یک جریان یک نهج، یک سویه و یک سطحه نیست ولی اگر در سیر بغرنج گرایشها، منتجه ای بجوئیم، با اطمینان می توانیم بگوئیم که برآیند کلی و تاریخی حوادث، تشدید تناقظات درونی سرمایه داری، تعمیق بحران و ضعف عنصری روزافزون این نظام است. این امر در شرایط وجود اردوگاه سوسیالیستی و اقتدار فزاینده اش، در شرایط گسترش جنبش رهائی بخش ملی و ورود این جنبش به مرحله ی مبارزه برای استقلال اقتصادی، در شرایط بسط جنبش کارگری و انقلابی در خود متروپولهای امپریالیستی، نظام سرمایه داری را بیش از گذشته متزلزل میسازد. بی اغراق خود زمانه، خود تاریخ در باره ی محکومیت این نظام از هر گوشه حکمی صادر میکند. در اینکه نظام شوم استثمار و استعمار نخواهد پائید، تنها ابلهان بی خبر میتوانند تردید کنند.

خوش بینی ما نسبت به آینده ی انسان و ظفرمندی محتوم سوسیالیسم علمی، برخلاف دعوی دشمن و تصور افراد گوته نظر، یک پندارسازی نیست، یک خوش بینی از جهت تاریخی،  واقعی است. ما از امکانات وسیعی که هنوز در زمینه های مختلف مادی و معنوی در اختیار دشمن کین جو و عنود طبقاتی است، از دشواری های گونه گونی که ثمره ی عقب ماندگی دیرینه ی نسج اجتماعی است، از نقاط ضعف و نارسائیهای ناگزیر نیروهای بالنده، از مشکلات ایجاد یک تمدن نو بر پایه ی تأمین حقوق تمامْ عیار همه زحمتکشان، نیک و به شکل مشخص واقفیم و در این گستره دچار کمترین "ساده کردن" نیستیم و تحول اجتماعی را " خم رنگرزی" و نیل به شهر مراد و مدینه ی فاضله ی را از راه "طیّ الارض" پیمبران نمیشمریم. قلب ما گرم و شعله ور است ولی مغز و عقل ما سرد، حساب شناس و دورنگر.

سرمایه داری، به حساب چپاول طولانی کشورهای آسیا، آفریقا، آمریکای جنوبی، بحساب استثمار ددمنشانه ی زحمتکشان کشور خود، فقط در قرن بیستم، و آنهم در چند کشور معدود متروپل امپریالیستی در اروپای غربی و آمریکای شمالی و ژاپن، تازه به قصد جلوگیری از انقلاب اجتماعی و تحت فشار مبارزات ممتد زحمتکشان مجبور شد حداقلی از شرایط زیست برای قشرهای پائینی جامعه  پدید آورد. همین امروز اگر بیش از دویست میلیارد دلار بودجه ی تسلیحاتی ومیلیاردها دلار سود ناشی از مبادله ی نابرابر با "جهان سوم" را از سرمایه داری کشورهای رشد یافته بگیرید، خواهید دید که چگونه به فلاکت و ورشکست مطلق دچار میشود. از جمله سرنوشت این سیستم به "لطف" خیانت آمیز خالدها و محمد رضاشاه ها بستگی دارد که به زیان کشور خود، نفت ارزان و فراوان در اختیار آقایان قرار دهند. رژیمهائی از نوع رژیم نژادگرای رودزیا و پره توریا و یا رژیمهای منفور و منفرد موبوتوها، لازم است تا واشنگتن، بُن، توکیو، پاریس، لندن ، رُم و دیگر پایتختهای امپریالیستی زرق و برق خود را به رخ کشند. با تمام این اوصاف، هنوز بهشت سرمایه داری یعنی جامعه ی آمریکا، نه برای سپاه میلیونی بیکار و فقیر، نه برای زاغه های رنج و فلاکت، نه برای بیسوادی 25میلیون آمریکائی و نه برای اشکال مختلف نژاد گرائی و بردگی درمانی نیافته است.

ولی اتحاد شوروی طی شصت سال عمر پرمصائب و دشواریهای عجیب وغریب خود (جنگ و جنگ داخلی و محاصره ی اقتصادی و جنگ سرد و خرابکاری دائمی دشمن ) امروز موافق رساله ی "اتحاد شوروی در سال  1976در آئینه ی آمار"، 20%  تولید صنعتی جهان را تولید میکند و این میزان برابر با کل تولید جهانی در 1950است. جامعه ی کشورهای سوسیالیستی اکنون 40 % تولید صنعتی جهان را تولید میکنند. از 1951 تا 1976 درآمد ملی کشورهای سوسیالیستی بطور میانگین 6/7 %  و تولید صنعتی 8/9 %  افزایش یافته است. رشد درآمد ملی و تولید صنعتی در کشورهای سرمایه داری بترتیب 4 %  و 2/4 % است. وقتی در نظر گیرید که کشورهای سرمایه داری در دو دهه ی اول پس از جنگ جهانی، ده برابر تمام دوران استعمار، جهان سوم را غارت کردند و از مزایای انقلاب علمی و فنی سود جستند و ویرانیهای جنگ دوم جهانی، برای آنان میدان عمل و بازار گسترده بوجود آورده بود، آنگاه میتوان به ناچیزی این پیکره ها، بیشتر پی برد و آینده را حدس زد.

سرمایه داری علاوه بر بحران عمومی در اقتصاد و سیاست که بدان دچار است، دچار یک بحران عمیق معنوی است. بدبینی و بی اعتمادی به آینده و به سیستم، به جنایت و فساد و تخدیر مادی و معنوی و هرج و مرج و خودسری های در پرده ی قانون، میدان بیسابقه ای داده است. این مریض محتضر مدتهاست با تزریقی مرکب از زور و حیله و چپاول نگاهداری میشود و فضای تاریخ را با پیکر پلید خود آلوده ساخته، ولی احتضار هر قدر هم طولانی، سرانجامی جز زوال ندارد و آرایشگریِ مشاطگان، کاری است عبث. بقول شاعر فصیح و خردمند ما، سعدی:

 

پیرمردی، ز نزع مینالید                       پیرزن، صندلش همی مالید

چون مَخبّط شد اعتدال مزاج                 نه عزیمت اثر کند، نه علاج (1)

 

امپریالیسم با استفاده از خرافات و پیشداوریهای غیرعلمی و غیرانسانی، هنوز قادر است، بجای مقابله ی منطقی با سوسیالیسم، از طریق تحریکات و جنگهای روانی و هوچی بازیهائی -که در آن استاد است- به گیج و گمراه کردن کسانی ادامه دهد. یکی از بازیهای امپریالیسم – که ابداً تازه نیست – داستان "حقوق بشر" و رابطه ی "آزادی و سوسیالیسم" است. شصت سال پیش لنین در پاسخ آنانی که بزرگترین انقلاب رهاگر تاریخ را از زاویه ی"از میان بردن آزادی ها" محکوم میکردند، میگفت: "این آزادی شما، جنابان انگلیسیها، فرانسویها و آمریکائیها، حقه و فریبی، بیش نیست، زیرا این "آزادی" با رهائی کار از یوغ سرمایه در تضاد است. شما آقایان متمدن یک نکته ی جزئی را فراموش فرمودید. شما فراموش کردید که این مطلب "آزادی" شما در آنچنان قانون اساسی ثبت شده است که مالکیت خصوصی را قانونی میسازد. این درست نقطه ضعف قضیه است" (ج 29،ص 341).

باری آینده از آنِ شیوه ی زندگی سوسیالیستی است که اکتبر کبیر، زادروز آنست. این شیوه، هنوز در کار شکل گیری و تبلور است و این روند را خرابکاریهای گوناگون خصم طبقاتی نیز کُند میکند. ولی این شیوه با شیوه ی حَسب و نَسب اشرافی دوران فئودالی، با شیوه ی مَصرفی و پول سالاری جامعه ی سرمایه داری، از بیخ و بن فرق دارد و هدف آن، پرورش انسانهائی برابر، آزاد، تندرست، دانا، آفرینشگر، خوش بین در محیطی ایمن و زدوده از آلایشهای مادی و معنوی است . ولی جهان امروزی هنوز جهان ستم و اسارت و جهل، بیماری، بیکاری، ا ندوه و بدبینی و خطر و فلاکت و آلودگی محیط و انحطاط اخلاقی است.  ما مطمئنیم  که خرد و تلاش توده ها، قادر است این شرایط را به سود سعادت انسانی دگرگون کند.

پیروان راه لنین، دوستان واقعی انسان زحمتکش، یاران حقیقت علمی و عدالت اجتماعی، با ایقان کامل و آمادگی در راه ایثار و فداکاری، دمی از پای نخواهند نشست تا نظام نوین را در گستره ی زمین پیروز کنند. آنها باور دارند که جامعه ی آینده،  جامعه ای سوسیالیستی است و جامعه ی سرمایه داری، جامعه ایست بی آینده.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

*) نقل از: کتاب «60 سال اکتبر کبیر (1917-1977)» ، از انتشارات حزب توده ایران

1) (صندل یعنی بوی خوش، مَخبّط یعنی مختل، عزیمت یعنی دعا)



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز شنبه 3 اسفند ماه سال 1387 ساعت 12:31 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [21]








آخرین مطالب

انجمن دوستداران احسان طبری

صفحه نخست
پست الکترونیک

موضوعات


بایگانی



هم اندیشان



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 277229